گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست ،فاجعه ی قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرف های غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تورا بد شنیده ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند

این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود

این جا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آینه بر دار می زنند

این جا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق با تو بود...ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما میرویم هر که بماند مخیر است

ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان جای خنجراست

دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما می رویم مقصدمان نامشخص است

هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجاکه گرگ با سگ گله برابر است

ما می رویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است...!


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۸/۱٢