سلام

امروز تولد آسمونی ترین شاعر دنیاست...

دفتر خاطراتتونو باز کنید، چل تا شعراز سهراب پیدا می کنید..

برای نمونه:

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

یا

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

یا این یکی:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

دیگه ...

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

آها این...

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تراست ...

 

سهراب سپهری رو کیه که نشناسه و همینطور کیه که بشناسه؟؟؟

من اون  شعرایی رو که خودم دوست داشتم رو چند تا شو نوشتم...

نظرتون چیه رفقا؟

 

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

واژه ای در قفس است

من به آنان گفتم سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز

زینتی نیست به اندام کلنگ...

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

 

 

در دل من چیزی است

مثل یک شاخه ی نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بیتابم

که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت

بروم تا سر کوه

دور ها آوایی است

که مرا میخواند...

 

مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری است.

من به او گفتم: زندگانی سیبی است؛

گاز باید زد با پوست.

من اناری را،می کنم دانه ،به دل می گویم:

خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود

 

 

 

پرده را برداریم بگذاریم که احساس هوایی بخورد.

بگذاریم غریزه پی بازی برود

کفشها را بکند، به و دنبال فصول از سر گلها بپرد...

ساده باشیم.

ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک، چه در زیر درخت...

 

 

 

گوش کن دور ترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است و یکدست و باز.

شمعدانی ها

و صدادار ترین شاخه ی فصل؛ ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم،

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلکها را بتکان، کفش پا کن و بیا.

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعه ی آواز

به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

که از حادثه ی عشق تر است.

 

 

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند..

 

تو را از تو ربودند

و این تنهایی ژرف است...

 

ماه بالای سر آبادی است

اهل آبادی در خواب

باغ همسایه چراغش روشن

من چراغم خاموش

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد

یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی است!

 

 

چرا مردم نمی دانند

که لادن اتفاقی نیست؟

 

                                         تولدش مبارک...

برای سهراب سپهری...

دست بر شاخه ی عشق

روی در پنجره داشت

نگران گل سرخی که در آن سوی نگاهش می رست

بوی گل را می دید

و به تعبیر خدا  برمی خاست

شانه از بالش آرامش تن بر می داشت

و به صحرا می رفت

سر هر کوچه درختی می کاشت

و به باران می گفت:

تو هوادار درختی باش

که سر کوچه ی تنهایی

دست سبز خود را

به کبوتر بخشید

دستهایش سبدی بود پر از میوه ی عشق

و نگاه تر او

مثل یک چشمه به اعماق علفها می رفت...

ابر

در دهکده ی چشمانش می بارید...            


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٧/۱٥