ای روح آفتابی حماسه،

و ای انتظار شیرین آوندهای تشنه...

چمران رویایی من!

گیسوان افسرده ی باغ به انتظار سر انگشتان عشق آلود تو اند...

تویی که بی بهانه آسمان را فهمیدی و تار و پود سجاده را درک کردی...

 در آبشار محبتی که نثار کردی هر چشمی می توانست اسطوره های نجابت و ایمان رااز لابلای انگشتان تو نظاره کند....

تویی که خورشید را با جاده های سخت زندگی آشتی دادی و با گامهایت در این راه پر از سنگلاخنشانی شهر خدا را ترسیم کردی.

 تو ارتفاع و بشارت پرواز رادر منظر هزار شقایق خواندی و عرفان سرخ را شمع آسا به تمام پروانه ها که تا بی نهایت سوختن اوج گرفتند آموختی...

و چشمانت...

وسعت بیداری را از شب گرفت و خلوت شبانه ات وقتی با الفت شهرها پیوند خورد، همه ی شهر جاری شد تا یکصدا فریاد کند که...

سبز زیستی، سرخ افتادی و فردا...

سپید برخواهی خواست!


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۳/٢٧