نام مولی مرا تاب و تب داد

عشق و مهتاب و نان و رطب داد!

 

بلند باد نام خداوندی که بزرگ ترین آفرینندگان است...

و تو که نیکو ترین آفریدگانی!

و درود برتو، روزی که زاده شدی و روزی که ... رستگار شدی !

 

 می شناسی...؟!

کیست این چهره پوش گرد آلود

شانه های ستبر درد آلود

کیست این رد پای پینه زده

گام در کوفه و مدینه زده

کیست این سایه وار در دل شب

کیسه ای پر ز عشق و نان و رطب...

                                               

زندگانی سخت باشد بی امیر!؟...

بی علی شب ناشکیبی می کند

چون من احساس غریبی می کند

هرکه شب نجوای پایش  می شنید

بوی نان از دستهایش می شنید

خان احسان بهر عام و خاص داشت

یک طبق نان صد طبق اخلاص داشت

راستی...! ای نخل های سر بزیر

زندگانی سخت باشد ...بی امیر!

 

من به در گفتم ولیکن بشنوند نکته ها را مو به مو دیوارها...

باز بوی باورم خاکستریست

صفحه های دفترم خاکستری است

پیش از این ها حال دیگر داشتم

هر چه می گفتند باور داشتم

باز هم حرف عقیل و مرتضی است

آهن تفدیده ی مولی کجاست؟!

نه فقط حرفی از آهن مانده است

شمع بیت المال روشن مانده است

تیر ها زهر هلاهل خورده اند

حق شناسان مهر باطل خورده اند

بر صفوف ایستاده بر نماز

ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ

نان به نرخ روز خوردیم ای دریغ

دستها را باز در شبهای سرد

ها کنید ای کودکان دوره گرد

 مژدگانی ای خیابان خواب ها

می رسد ته مانده ی بشقاب ها

ای که دائم نیمه شب ها می رسد

ناله هایت از پس دیوار ها

گیر خواهد کرد روزی روزیت

در گلوی مال مردم خوار ها

من به در گفتم ولیکن بشنوند

نکته ها را موبه مو دیوار ها...

 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٦/٩