سلآااااام ! دوستان خوب

عذر تقصیر !خجالت

اصلا من نمیدونم با چه رویی سرمو بیارم بالا !!

آخه کم چیزی نیست که ، 2 ماهه وبلاگ آپ نشده!!!!!!

ولی باور کنید اصلا فرصتش پیش نیومده بود،

این چند وقته تا دلتون بخواد سرمون شلوغ بود و گرفتار بودیم مادر !

حالا درسته شمار خواننده هامون از تعداد پاهای هزار پا دروغگو! بالاتر نمیره

ولی این دلیل نمیشه ما وبلاگو به روز نکنیم ، خوبیت نداره!

تازه همین ها هم کلی معرفت دارند!!! ، پیامک فرستاده بودن چرا پشت این پنجره ها اینقدر خاک نشسته؟!!

ما هم امیدمون آب خورد و خوشحال...که بابا ! هنوز پیدا میشه بشری که زنگ در این وبلاگ رو فشار بده !!

این بود که آسیمه سر و بسته قبا اومدیم وبلاگو نو نوا کنیم که ایشونم دلخور از ما برامون شهریار می خونن:

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی ، حالا چرا

عمر ما مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا...

ادلمه در ادامه مطلب

 

 


شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت

 اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود ، غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می روی تنها چرا


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٥/۱٠