اگر چه بسیار کودکانه می نماید اما این داستان غریبانه نه تنها غریب ترین داستان روزگار کودکیم بوده و هست...هنوز هم بوی غربت و دلتنگی از لابلای برگهای کهنه ی کتاب گوشه ی دلم را ...

و اما یکی بود یکی نبود...
صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم عروسکم یک چشمی شده. همه جا را گشتم؛ ولی چشمش را پیدا نکردم. یک تکّه آدامس به جای چشمش چسباندم و روی آن با خودکار آبی یک دایره کشیدم. وسط لبهای عروسکم را سوراخ کرده ام و همیشه از آنجا توی شکمش غذا می ریزم. بعد هم یک پایش را در می آورم و غذاها از آن بیرون می ریزد. دیروز پول مدادم را دادم یک پاکت کوچک ارزن خریدم. ناف عروسکم را سوراخ می کنم؛ ارزنها را توی دهانش می ریزم و بعد از مدتی تکانش می دهم تا ارزنها از نافش بیرون بریزد.
او می گوید: «من که جوجه نیستم.»
و من می گویم: «من این را نمی دانستم.»
تا وقتی ارزنها تمام نشده است، او جوجه است!
خارپشت بیچاره همیشه وقتی به عروسک غذا می دهم، با حسرت نگاه می کند. او توی شکمش خالی نیست. گودالی هم که با قیچی زیر دماغش کنده ام، بی فایده است: فکر می کنم بالاخره یک روز از گرسنگی بمیرد...

ادامه ی مطلب را بخوانید!



امروز مثل همیشه خارپشت و عروسک را توی نایلون، لای کتابهایم می گذارم و به مدرسه می برم. یک روز کتابهایم را توی بقچه به مدرسه بردم و همه به من خندیدند.
خانم معلم دارد دیکته می گوید. صدای گریه ی عروسکم را از توی نایلون می شنوم. می روم زیر میز و نایلون را باز می کنم. می بینم خارهای خارپشت توی لپش فرو رفته.
جای خارپشت را عوض می کنم. می خواهم بالا بیایم که خانم معلم گردنم را می چسبد و می کشدم بیرون. مثل همیشه بچّه ها به من می گویند: «خِفّت، تنبل!»
توی خانه متوجه می شوم که خارپشت و عروسکم هم به من گفته اند: «خفت، تنبل!». هر دو را با نخ لحافدوزی از دستگیره دار می زنم؛ ولی آنها مثل همیشه زنده می مانند.
***
خانم دارد حساب درس می دهد. یک دستم را توی نایلون کتابهایم کرده ام و با دست دیگرم تندتند آستینم را می شکافم. خانم معلم سر می رسد؛ با عجله در نایلون را باز می کند و فریاد می زند: «دیوانه!» و عروسک و خارپشتم را توی کشوی میزش می گذارد. اگر عروسکم مو داشت، من این کار را نمی کردم.
تا فردا صبح که می خواهم به مدرسه بروم، یک ریز اشک می ریزم. ننه جان سر کار نمی رود. با من به مدرسه می آید و به خانم معلم می گوید:«خانم! تو را به خدا پسش بدهید. بودجه ی ما آن قدر نیست که دوباره برایش بخریم.»
خانم معلم ، عروسک و خارپشتم را به مادرم می دهد و من می پرسم: «بودجه یعنی چه؟»
توی خانه، خارپشت و عروسکم مثل همیشه از من خواهش می کنند که «مدرسه بازی» کنیم. من به آنها فارسی درس می دهم و وقتی نوبت حساب می رسد، می بینم عروسکم دستش را توی نایلون کتابهایم کرده.
می پرسم: «چیزی می خواهی؟»
می گوید: «دارم آستینم را می شکافم، عروسکم مو ندارد.»
و من مثل همیشه با او قهر می کنم؛ چون خیلی حسود است.
***
امروز ننه جان رفته چهلم یکی از دوستانش. خیلی دلم می خواهد برای خارپشت یا عروسکم چهلم بگیرم؛ ولی آنها هیچ وقت نمی میرند. یک پای عروسکم را در می آورم و همان طور که با قیچی خردش می کنم و توی راه آب می ریزم. گریه می کنم. عروسک نشسته و با حسرت به خرده های پایش که یکی یکی نیست می شوند، نگاه می کند. ناگهان پشیمان می شوم؛ اما افسوس! دیگر پایی وجود ندارد. سه روز آزگار نجّاری می کنم و برایش یک پای چوبی می سازم.
***
ننه جان دور لبهایش پر از تب خال شده است. کمرش هم درد می کند؛ اما پول ندارد دکتر برود. برایش کته دم می کنم. می روم می بینم عروسکم دارد تندوتند کته را می خورد و خارپشتم با در، کشتی بازی می کند. هردو را با کمربند آقاجان کتک می زنم و عروسک می گوید:« فکر کردیم داریم مهمان بازی می کنیم.»
***
تازگیها یک اسب از توی کوچه پیدا کرده ام. امروز صبح اسبم جیب روپوشم را خورد. سه رج از دامن بافتنی خانم معلممان را هم شکافت و خورد. خانم هم مرا کتک زد. خاک بر سر بیشعور! این اسب خرم را می گویم! دیروز به او گفتم: «غذای تو ینجه است.» گفت: «یونجه چه رنگی است؟» گفتم:«سبز است.» حالا هرچیز سبزی را می بیند، می خورد.
***
امروز خانم معلم روی تخته سیاه، یک مزرعه می کشد تا ما هم توی دفترهایمان بکشیم. ناگهان می بینم که اسبم روی میز خانم معلم ایستاده و دارد تندتند علفهای مزرعه تخته سیاه را می خورد. توی دلم نفرینش می کنم و می گویم: «الهی ذلیل بشوی!» جلو که می روم، می بینم که ذلیل شده است.
***
امروز خانم می گوید: «بچه ها روز مادر نزدیک است؛ بجنبید!»
بلند می شوم و خودم را می جنبانم. معلم با خشم از بالای عینکش نگاهم می کند. فوری می روم زیر میز. خشمش می خوابد. بعد هم اسب و عروسک و خارپشتم را می فرستم تا مداد کوچولوهایی را که زیر میزها ولو هستند برایم جمع کند. ناگهان می بینم اسبم مداد قرمز یکی از بچه ها را از دستش قاپیده و به دندان گرفته و دارد چهارنعل دور میزها می تازد و با خوشحالی عرعر می کند. تا خانم می خواهد بگیردش، از پنجره می پرد توی حیاط.
خانه که می روم، می بینم مداد قرمز را توی باغچه کاشته و هی دهانش را از آب حوض پر می کند و پای مداد می ریزد و به زبان خرها ترانه می خواند.
می گویم: «خاک بر سرت! چرا عرعر می کنی؟»
می گوید: «از اسب هندوانه فروش یاد گرفته ام.»
می بینید چقدر خر است! هنوز اسب را از خر تشخیص نمی دهد. آن قدر برایش شیهه می کشم تا یاد می گیرد.
***
امروز اسبم یک کار بد انجام می دهد. من هم او را توی انباری می اندازم و به مدرسه می روم. از مدرسه که برگردم، می بینم ننه جانم اسب را توی بخاری انداخته و او همان طور که جرق جرق می سوزد، آرام آرام عرعر می کند.
***
امروز روز مادر است. من چون پول هایم را جمع می کردم و مداد نمی خریدم تا حالا پانزده تا صفر گرفته ام. بعد از ظهر می خواهم بروم برای ننه جانم هدیه بخرم که دایی ام می آید. ننه جان حتی یک قران هم پول ندارد که برای شام چیزی بخرد. لب حوض نشسته و همین طور که اشک می ریزد ظرف می شوید. دلم خون می شود. دستهایم را دور گردنش می اندازم و تمام پولهایم را به او می دهم. به اتاق که برمی گردم می بینم عروسک و خارپشتم دارند پچ پچ می کنند. می گویم: «چه خبر است.» رنگ از رویشان می پرد. عروسکم می گوید: «می خواهیم هدیه ی روز ننه جان بخریم.» (وای به حال من که مادر این دو موجود ناخلف هستم.)
می گویم: «چقدر پول دارید؟»
خارپشتم می گوید: «پنج قران.»
می گویم: «از کجا آورده اید؟»
این پا و آن پا می کنند و بعد عروسکم می گوید: «از کیف ننه جان بزرگمان.»
هر دوشان را توی سوراخ موش بزرگی که گوشه اتاق هست فرو می کنم. بعد هم لحاف را می کشم سرم و آن قدر گریه می کنم که چشمانم مثل دو کاسه خون می شوند. صبح که به سروقت عروسک و خارپشتم می روم می بیبنم زهره ی هردوشان ترکیده است.
به مدرسه که می رویم، روسریی که می خواستم برای ننه جان بخرم پشت ویترین نیست. نمی دانید چقدر قشنگ بود! پر از گلهای پنج برگ و ریز کرمی بود و زمینه ای زیتونی رنگ داشت. دوباره تا وقتی که به مدرسه برسم آن قدر گریه می کنم که چشمانم مثل دو کاسه خون می شوند. وقتی هم خانم دارد دیکته می گوید، من نمی نویسم و عکس روسری زیتونی رنگ را می کشم که باد دارد می بردش. آسمان را هم پر از ابرهای سیاه رنگ می کنم و دوتا چشم سیاه پر از اشک برایش می گذارم.
***
جلوی مدرسه مان یک عالمه آقای تفنگ به دست ایستاده اند. همه شان عصبانی هستند و پشت دیوارها کمین کرده اند. یک پسر جوان کنار جوی آب افتاده و دور و برش پر از خون است. چشمانش که باز مانده اند، آبی هستند و به آسمان خیره شده اند؛ آنجا که یک کبوتر سفید دور می شود. جلو می روم و دستش را می گیرم. دستش گرم است.
یکی از آقاها می گوید: «کوچولو، برو کنار.» صدایش کلفت است.
بدنم می لرزد. می روم دستهایم را دور گوش حلقه می کنم و می گویم:«شما او را کشتید؟»
چپ چپ نگاهم می کند. بعد، چشمانش پر از اشک می شود و سرش را بر می گرداند آن طرف. بغضم می ترکد و قطره های درشت اشک روی گونه ام جاری می شود. به خانه که می روم، عکس آقای تفنگ به دست را می کشم که دارد گریه می کند و عکس آن پسر جوان را که دو بال آبی دارد و بر فراز ابرها پرواز می کند.
***
امروز یک شاخه که شبیه تفنگ است از درخت می چینم. عروسک و خارپشتم دارند توی حیاط قدم می زنند.
می گویم: «ایست.»
اول بهتشان می زند و بعد که تفنگ را در دستم می بینند، پا به فرار می گذارند. هردوشان را گلوله باران می کنم. بیچاره ها می افتند زمین. وقتی خاکشان می کنم، هنوز دستهایشان گرم است. پسر جوان چشم آبی را هم که خاک می کردند هنوز گرم بود.
***
امروز صاحبخانه مان می آید اتاقمان. تن ننه جانم مثل بید می لرزد. من را می فرستد برای صاحبخانه بستنی بخرم. اخم صورت چاقالوی زن، باز می شود و جایش را لبخند می گیرد. بعد هم دلش را می دهد به ننه جانم و ننه هم قلوه اش را به او می دهد. می روم جلو و می گویم:« خانم لطفا آستینتان را بالا بزنید!»
وقتی آستینش را بالا می زند، خارهای خارپشت را توی بازویش فرو می کنم و پا به فرار می گذارم.
زن بلند می شود و با مشت می کوبد توی سینه ی مادرم و می گوید: «یادت باشد! کرایه اتاقت را سه ماه است که نداده ای!» بعد هم شیلنگ را بر می دارد و دنبال من می گردد؛ اما پیدایم نمی کند: چون روی درخت نشسته ام و در حال کشیدن نقشه نابودی او هستم... رنامه ام را می گیرم. بالاخره قبول شدم.
ننه جانم می گوید: «دخترم تا حالا روی پارک ندیده! می برمش پارک!»
خارپشت و عروسک را می زنم زیر بغلم و راه می افتیم.
به ننه جانم می گویم: «من را به یک پارک آبی ببر!»
می گوید: «پارک آبی دیگر چه صیغه ای است!؟»
می نشینم زمین پاهایم را ولو می کنم و پاشنه هایم را می کوبم زمین. ننه جانم گوشم را می کشد و می گوید: «تمام پارکها سبز هستند.»
من هم دیگر گریه نمی کنم و راه می افتم. توی پارک می خواهم از شیر ِفشاری آب بخورم. نمی دانم از کجایش آب در می آید. از عروسک و خارپشتم می پرسم. انها هم نمی دانند. فریاد می زنم: «این همه زحمتتان را کشیده ام؛ خرس گنده شده اید؛ هنوز نمی دانید از کجایش آب در می اید؟» هر دو شروع می کنند به لرزیدن.
عروسکم می گوید: «خانم بزرگ جان، من فقط یک دفعه خواب پارک دیده ام؛ اما اینجور نبود. تازه آب هم نخوردم. تمام علفها و درختهایش هم آبی بود!» (می بینید چه دروغگوی خبیثی است! ننه جان همین الان گفت همه پارکها سبز هستند.) می گویم: «خاک بر سرت! پس تشنه نشدی؟» و یک شاخه از درخت می کنم و حسابی کتکشان می زنم. یک پسر بدترکیب توپش را به وسط کمرم می زند و می گوید «بچه گدای دیوانه!» من هم توپش را می اندازم روی یک درخت بلند. بعد هم می رویم پی ِبازی. وقتی برمی گردیم، طفلک ننه جان از زور خستگی خوابش برده و کلّه اش یک وری افتاده روی پشتی نیمکت. می خواهم کولش کنم، ببرم خانه؛ از خواب می پرد و با مشت می کوبد وسط کمرم.
***
امروز خانم معلم می گوید: «یکی یکی بیایید و بگویید توی خانه چه کمکهایی به مادرتان می کنید.»
حرفهای مرجان توجه همه را جلب می کند: « من هرروز از مدرسه که به خانه می روم، دو تا جاروبرقی هایمان را کار می اندازم، و اتاقهای هر سه طبقه مثل گل می شود. گاهی هم اتویمان را به برق می زنم و یا گازمان را روشن می کنم. قبل از مدرسه هم لپهای داداش قنداقی ام را گاز می گیرم. گاهی وقتها هم به گلها آب می دهم و بویشان می کنم.»
بچه ها برایش کف پر آب و تابی می زنند و خانم معلم با تحسین از بالای عینکش او را نگاه می کند.بعد نوبت من می شود. می گویم: «خانه ما شش طبقه است. من هر روز از مدرسه که به خانه می روم، چهار تا جارو برقی هایمان را کار می اندازم و اتاقهای هر شش طبقه مثل گل می شود! گاهی وقتها هم دو تا اتویمان را به برق می زنم یا دو تا گازمان را روشن می کنم! دو تا داداش قنداقی هم دارن و قبل از آمدن به مدرسه هم دو دفعه چهارتا لپ گاز می گیرم!»
خانم معلم گوشم را می کشد و می گوید: « دروغگوی عقده ای!»
احساس می کنم لپهایم و پشت گوشم آتش گرفته. همین طور که سرم را پایین گرفته ام، می روم زیر میز قایم می شوم.
***
هوا خیلی سرد است. ننه جانم می خواهد برایم بلوز ببافد؛ ولی پول ندارد کاموا بخرد. امروز یک تکه ابر چندرنگ و پر از کرک، مثل کاموا، توی آسمان می بینم. می روم پشت بام. سر کلاف ابر را پیدا می کنم و به کمک یک شاخه درخت می پیچمش و می دهم ننه جانم و او هم برایم یک بلوز می یافد که رنگش مخلوطی است از نیلی، آبی آسمانی، سفید برفی و خاکستری.
دل همه بچه ها آب می شود؛ محصوصآ دل مرجان. خانم معلم حسودمان از بالای عینکش با غضب نگاهم می کند و به دستور او بچّه ها بی خود و بی جهت به من «خفّت، تنبل!» می گویند.
توی کوچه، بچه ها که به بلوز آسمانی دست می زنند، با خارپشتم بهشان حمله می کنم. فردا ظهر از مدرسه که بر می گردم، ناگهان آفتاب از زیر ابرها بیرون می آید. تا خودم را به خانه برسانم، بلوزم آب می شود و تمام بدنم خیس. بعد هم سه چهار روزی توی رختخواب می مانم.
***
آسمان آبی است. کوه، بنفش است. ما در قلّه ی کوه هستیم. مادرم را گوشه ای دراز کرده ام و دارم تماشایش می کنم. چشمانش آبی آبی شده اند؛ رنگ آسمان. روسری اش پر از گلهای ریز آبی رنگ است. خارپشتم ساکت و آرام برای خودش می گردد. عروسکم آرام و بی صدا گریه می کند. باد خنکی می وزد. ابر صورتی رنگی از دور می آید و به قلّه ی کوه می رسد، می ایستد و می پرسد: « کجا می روید؟»
- آمده ام مادرم را راهی بهشت کنم.
- این کار همیشگی من است.
- بهشت چه شکلی است؟
- پر از درختان سبز، پر از کبوترها و گنجشکهای کوچک آبی و صورتی و سفیدبرفی، پر از ستاره های کوچک آبی بلور.
- تو آن را دیده ای؟
- نه، خوانده ام. بویش را هم شنیده ام. بوی گل یاس می دهد.
قلبم می فشرد. می گویم: «من هم بیایم؟»
خمیازه ای می کشد و چیزی نمی گوید. آهی از ته دل می کشم و می پرسم:«کجاست؟»
به آن دورها، به زمین خیره می شود. زمین خالی است. زمین سراسر کویر است و تک و توک گیاهانی که سر از خاک درآورده اند، مورد هجوم شنهای روانند. فکورانه جواب می دهد:«دور...حدود چهل سال فقط بویش را شنیده ام»
مادرم را روی ابرها دراز می کنم. خودم هم می نشینم کنارش و سرش را می گذارم روی زانوانم. موهایش سپید است. دستهای پینه بسته اش زرد است و مثل یک تکه چوب، خشک و بی حرکت.
راه می افتیم. آسمان آبی است و ابرها صورتی و سپید است. به قلّه ی کوه نگاه میکنم. عروسکم زانو به بغل، آرام و بی صدا گریه می کند. خارپشتم با سنگریزه ها برای خودش خانه می سازد. باران، نم نم می بارد...هوا سرد است... دلم می خواهد گریه کنم...
***
آن روز عصر، خورشید که غروب کرد، ننه جان هم تمام کرد. حالا باز هم غروب و دلم پردرد است. یاد مدرسه و دفتر نقاشی و کتابهایم به خیر! عروسک و خارپشت هم دیگر برای خندیدن و ادا درآوردن دل و دماغ ندارند. هردوشان را با نخ لحافذوزی از دسته کلسکه آویزان کرده ام و آنها ساکت و مبهوت اطراف را تماشا می کنند. خارپشتم سرما خورده و مرتب سرفه می کند. عروسکم استخوانهایش بیرون زده و لاغر شده. دیروز می گفت: «برایمان دفتر نقاشی بخر»
برگهای زرد روی زمین پارک جولان می دهند. تماشای زردشدن و از شاخه شدن برگهای سبز برایم عادت شده. دلم پر از درد است. روی نیمکتی دراز می کشم و کالسکه را زیر نیمکت هل می دهم. توی آسمان یک تکه ابر چندرنگ کرکی هست. به یاد بلوز بافتنی ابری ام می افتم که آب شد و یاد دستهای مادرم و انگشتهای زردش.
باد می آید. برگها رویم را می پوشانند. انگار مرده ام. شب که نگهبانها همه را از پارک بیرون می کنند، متوجه من نمی شوند و من زیر برگها مدفون می شوم

کتاب من،خارپشت و عروسکم

نوشته راضیه دهگان سلماسی-1357


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۳/٢٧