در کنار خطوط سیم پیام

خارج از ده،دو کاج روییدند

سالیان دراز،رهگذران

آن دو را چون دو دوست می دیدند

***

روزی از روز های پاییزی

زیر رگبار و تازیانه ی باد

یکی از کاج ها به خود لرزید

خم شد و روی دیگری افتاد

***

گفت:«ای آشنا،ببخش مرا

خوب در حال من تأمّل کن

ریشه هایم ز خاک بیرون است

چند روزی مرا تحمّل کن»

***

کاج همسایه گفت با تندی:

«مردم آزار،از تو بیزارم

دور شو،دست از سرم بردار

من کجا طاقت تو را دارم؟»

***

بینوا را سپس تکانی داد

یار بی رحم و بی محبّت او

سیم ها پاره گشت و کاج افتاد

بر زمین نقش بست قامت او

***

مرکز ارتباط دید آن روز

انتقال پیام ممکن نیست

گشت عازم گروه پی جویی

تا ببیند که عیب کار از چیست؟

***

سیمبانان پس از مرمّت سیم

راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگ دل را نیز

با تبر تکّه تکّه بشکستند

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱٠/٢۱