مادر پیر مرا نکته ای زیبا گفت

 هر چه شب با من زیست از بد دنیا گفت

گفت پروانه نشو که به سر گردانی

لای انگشت کتاب سالها می مانی

فکر طابوس مباش که به عیبت خیزند

وز چه کژدم نشوی که ز تو بگریزند

گر شوی شعله ی شمع از تو می پرهیزند

ور شوی اشک به چشم زیر پایت ریزند

نه زمین باش نه خاک که تو را خار کنند

وانگهی ذهن تورا پر ز مردار کنند

آسمان باش که خلق به نگاهت بخرند

وز پی دیدن تو سر به بالا ببرند

گر چه غم همره توست ،دل به اندوه مبند

چون خم حافظ باش ،خون به دل باش و...بخند!


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٧/٤