یافتن خود گمشده ، آغاز زندگی توست.

اگر خود را پیدا کنی ، لحظه به لحظه ی زندگی تو کشفی تازه می شود

هر لحظه ، شور و سرمستی تازه ای به ارمغان می آورد

هرلحظه ، رازی تازه به روی تو می گشاید.

خود آگاهی، نگاه تو را نافذ می سازد، تورا حساس می کند

آنگاه،نگاه تو چنان عمق و حساسیتی می یابد که می تواند دریابد

حتی یک ساقه ی شکسته ی علف نیز به اندازه ی بزرگترین کهکشان های جهان قدر و قیمت دارد.

اگر این ساقه ی شکسته ی علف کنار راه نبود ، جهان چیزی کم داشت که جای خالی آن را نمی شد با هیچ چیز دیگر پر کرد.

خود آگاهی تو را با درختان ، پرندگان ، علف ها ، ستاره ها ، ابر ها ، دریا، شن ها و آدم ها دوست می کند.

دوستی تو با همه ی پدیده های جهان ، زندگی تو را به رنگین کمانی با شکوه از آگاهی و احساس تبدیل می کند.

آنگاه در می یابی که :

با همه چیز و همه کس خویشاوند هستی.

ما در این جهان بزرگ ، غریبه نیستیم ، نباید غریبانه در جهان زندگی کنیم.

همه چیز و همه کس این جهان بی کرانه ، همبسته اند.

اگر به همه چیز و همه کس عشق نورزیم ، به خود عشق نورزیده ایم.

ما به جهان تعلق داریم و جهان به ما.

ستاره ها ، ستاره های مایند.

رود ها ، رودهای مایند.

ابر هایی که آرام در آسمان می گذرند ابرهای مایند.

ما پاره ای از این جهان بزرگ هستیم.

قدیس فرانسوای آسیزی،

هنگام مرگ، الاغ خویش را مخاطب ساخت و گفت:

" برادرم ،  عالیجناب الاغ ! تو را بسیار آزرده ام، می دانم ، سنگینی من ، پشت تو را به درد آورده است. اکنون که هنگامه ی کوچ است و تنهایت می گذارم ، آرزو دارم مرا ببخشی . مطمئن باش در آستانه ی بهشت الهی به انتظارت می مانم. هرگز از خاطرم بیرون نمی روی. چگونه ممکن است این چشمان ِ درشت و مهربان را فراموش کنم؟"

                                                                                     مسیحا برزگر


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٤/٦