مثل ِ یک زخم سیاه و کاری ام

که به دریای نمک افتاده ام

بین ِ ارکان ِ نمازی بی وضو

در وجود ِ تو به شک افتاده ام

 

آه اگر چیزی نگفتم تا به حال

وحشتم از حرف ِ مردم بوده است

من یقین دارم که عاشق نیستم

عشق یک سوء تفاهم بوده است !

 

چاه ِ چشمت عمق ِ چندانی نداشت

غرق ِ بغضم کرد ــ  یک حفره ــ  مرا

من به تو اسلام آوردم ولی

گریه در می آوَرَد کفر مرا !

 

در قنوتی به بلندای نگاه

زیر بار ِ «ربّــنا» دستم شکست

عشق بعد از تو «سلامی» سرد شد

دل به هر آیینه ای بستم شکست*

 

دستم از دستم رها شد ! گم شدم

در شلوغی های « الرّحمن ِ» تو

خسته ام از جاده ی بی انتهات

خسته ام از دور برگردان ِ تو

 

می دوم بی اختیار و بی هدف

جبر ، خود را زیر گوشم ذکر کرد

زندگی جاریست اما لحظه ای

کاش می شد ایستاد و فکر کرد !

 

 

یاسر قنبرلو

باز می آیی سراغم؟


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٦/٧