ابر در آسمان نمی گنجد ، سینه رعد و برق پر درد است

باز انگار پشت این دریا ، رد پای غریب یک مرد است

باد صحرای سینه سوزان شد ،چشمهای چمن سخن گفتند

گونه سرخ انتظار اینجا ، مثل پاییز باغمان زرد است

گامهایش چه محکمند انگار ، زیر گامش شکست جان می داد

آتش آفتاب تابستان ، در حریم نگاه او سرد است

کوچه باغ سکوت را لرزاند ، ارتعاش عبور اندامش

در طلوع نگاه لبخندش ،  صخره های عظیمی از درد است

رود غم گام در چمن برداشت ، قطره قطره سکوت را بلعید

باز هم یک غریبه می فهمد ، چشم غربت چقدر نامرد است


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٥/۱٢