دلم عجیب گرفته است مثل ماه کبود

و مثل داس که سر گشته ی شقایق بود

و مثل هق هق تنهایی مترسک دشت

که چارفصل به بوی پرنده عاشق بود

 

دلم پر است پر از غازهای وحشی شرق

که از مزارع بی سرگذشت می گذرند

بدون آنکه نگاهی به پشت سر بکنند

بدون حادثه از روی دشت می گذرند

 

دلم پر است،پر از گله های بی چوپان

و نا امیدی فانوس های سرگردان

و قرچ قرچ شب برف زیر گالش باد

به جستجوی تو در راههای کوهستان

 

نگاه کن چه برفی است ای یگانه ی من

و رد رهگذری مانده در شبانه ی من

و برف تا سر زانوی جاده می آید

چقدر برف نشسته است روی شانه ی من

 

بروی جمجمه ی باغ خشک، بر سر برف

هنوز رد شب پر کلاغ جا مانده است

از آن غریبه که دیروز رد شد از دهمان

بروی برف فقط یک چراغ جا مانده است

 

در آن غریبه کسی بود مثل عشق بزرگ

که با گذشتن او واژه ها ورم کردند

که اسب های چموش و کمانچه های کبود

به جاده های پر از برف و زوزه رم کردند

 

کسی که مثل تو از کوچه باغ رد می شد

و از کسالت فصل کلاغ رد می شد

کسی که صبر نمی کرد،مثل مثل تو بود

که از سیاهی من با چراغ رد می شد

 

هنوز معتقدم دستهای منجمدت

عجیب بوی شب اول زمستان داشت

و بوی دلهره ی مشقهای ننوشته

و بوی گندم و قیسی،و بوی باران داشت

 

هنوز هر شبه از کوچه های دلتنگی

صدای رد شدن گوسفند می آید...

هنوز هق هق توشمال های خسته ی پیر

که رو به جاده دهل می زنند می آید 

                                                                                     شکوفه صالح

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۳/٢۸