" مهربانی تزئین لحظه هاست "

... من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن

من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین

رایگان می بخشد، نارون شاخه ی خود را به کلاغ...

 

قصه ی مهربونی صنوبر و بید و نارون رو که از زبان سهراب می شنوم یاد دو چیز می افتم:

این ها اینجوری اونوقت، ما آدم ها...

یاد داستان دو کاج هم می افتم

یادتون که هست ؛ یکی شون خیلی سنگدل بود!!

همون که تکه تکه با تبر بشکستنش !

توی آرشیو وبلاگ ، صفحه ی دی ماه 88 رو که نگاه بندازین یکی از پست هایی که اِلی دست طلا گذاشته بود ،شعر دوکاج بود!

خاطره بود دیگه ، چون خاطره بود، گفتیم شاید برا دلتون خوب باشه!

اما نسخه ی مهربون شعر دو کاج رو هم پیدا کردم ، از همون شاعر؛ محمدجواد محبت؛ که براتون می گذارم

 

در کنار خطوط سیم پیام

خارج از ده دو کاج روئیدن

سالیان دراز رهگذران

آن دو را چون دو دوست می دیدند

روزی از روزهای پاییزی

زیر رگبار و تازیانه ی باد

یکی از کاج ها به خود لرزید

خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا

خوب در حال من تامل کن

ریشه هایم زخاک بیرون است

چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با نرمی

دوستی را نمی برم از یاد

شاید این اتفاق هم روزی

ناگهان از برای من افتاد

مهربانی به گوش باد رسید

باد آرام شد، ملایم شد

کاج آسیب دیده ی ماهم

کم کَمَک پا گرفت و سالم شد

میوه ی کاج ها فرو می ریخت

دانه ها ریشه می زدند آسان

ابر باران رساند و چندی بعد

ده ما نام یافت کاجستان!

                                   

 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٧/۱٢