سلاام

دقیقا 59 سال پیش یعنی 31 تیرِ 1331 بود که محمدحسین بهجت تبریزی، همون شهریار خودمون

مادرش رو از دست داد و در سوگ او منظومه ی " ای وای مادرم " را سرود،

امروزم 31 تیر ماه 1390 ، براتون کل این منظومه رو میگذارم توی وبلاگ

البته نه برای اینکه بخونید و دلتون بگیره و مثل من گوله گوله اشک برزید ها!!

برای اینکه از لطافت و صمیمیتش لذت ببرید و قدر مامانای مهربونتون رو بیشتر بدونید..

 

ای وای مادرم 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول می خورد

هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم

×××××

هر روز می گذشت از این زیر پله ها

آهسته تا به هم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت

در، باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هر جا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

                                                  

بقیه در ادامه ی مطلب حتما روش کلیک کنید!


×××××

او از میان کُلفت و نوکر ز شهر خویش

آمد به جست و جوی من و سرنوشت من

آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد

آمد که پیت نفت گرفته به زیر بال

هر شب در آید از در یک خانه ی فقیر

روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان

×××××

او را گذشته ایست سزاوار احترام

تبریز ما! به دور نمای قدیم شهر

در باغ بیشه خانه ی مردی ست با خدا

هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است

اینجا به داد ناله ی مظلوم می رسند

اینجا کفیل خرج مُوکّل بود وکیل

مزد و درآمدش همه صرف رفاهِ خلق

در، باز و سفره ، پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند

یک زن مدیرِ گردش این چرخ و دستگاه

او مادر من است

×××××

انصاف می دهم که پدر رادمرد بود

با آنهمه درآمد سرشارش از حلال

روزی که مُرد روزیِ یکسال خود نداشت

اما قطارهای پر از زاد آخرت

وز پی هنوز قافله های دعای خیر

این مادر از چنان پدری یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خیل

او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود

خاموش شد، دریغ!

×××××

نه، او نمرده، می شنوم من صدای او

با بچه ها هنوز سر وکلّه می زند

ناهید،لال شو

بیژن برو کنار

کفگیر بی صدا

دارد برای ناخوش خود آش می پزد

×××××

او مُرد و در کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پُر بدک نبود

بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند

لُطف شما زیاد

اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:

این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

×××××

پس این که بود دیشب لحافِ رد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من کنار زد

در نصفه های شب

یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب

نزدیک های صبح

او باز زیر پای من اینجا نشسته بود

آهسته با خدا

راز و نیاز داشت

نه! ،او نمرده است

×××××

نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه ی من هرچه هست از اوست

کانون مهر و ماه مگر می شود خموش

آن شیر زن بمیرد!! او شهریار زاد

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

×××××

او با ترانه های محلی که می سرود

با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت

از عهد گاهواره که بندش کشید و بست

اعصاب من به ساز و نوا کوک کرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده کاشت

وانگه به اشک های خود آن ِکشته آب داد

لرزید و برق زد به من آن اهتراز روح

وز اهتراز روح گرفتم هوای ناز

تا ساختم برای خود از عشق عالمی

×××××

او پنج سال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه کرد برای تو؟ هیچ هیچ

تنها مریضخانه، به امّید دیگران

یک روز هم خبر:که بیا او تمام کرد

×××××

در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود

پیچیده کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور می گریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید

مادر به خاک رفت

×××××

آنشب پدر به خواب من آمده،صداش کرد

او هم جواب داد

یک دود هم گرفت به دور چراغ ماه

معلوم شد که مادره از دست رفتنی است

اما پدر به غُرفه ی باغی نشسته بود

شاید که جان او به جهان بلند برد

آنجا که زندگی ، ستم و درد و رنج نیست

این هم پسر که بدرقه اش می کند به گور

یک قطره اشک مزد همه زجرهای او

اما خلاص می شود از سرنوشت من

مادر بخواب،خوش

منزل مبارَکَت

×××××

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من

ناگاه ضجّه یی که به هم زد سکوت مرگ

من می دویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر به ناله برآورده از مغاک

خود را به ضعف از پی من باز می کشید

دیوانه و رمیده ، دویدم به ایستگاه

خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه ی در، آخرین نگاه

باز آن سفید پوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز:

از من جدا مشو

×××××

می آمدیم و کلّه ی من گیج و َمنگ بود

انگار جیوه در دل من آب می کنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناک همه می گریختند

می گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد

یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید:

تنها شدی پسر

×××××

باز آمدم به خانه چه حالی! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود

بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟

تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر

می خواستم به خنده درآیم ز اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٤/۳۱