یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت


دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد 
تنها مرا به عمق درونم کشید و رفت


یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

                                                    (دکتر افشین یداللهی)

 

 با یاد و خاطره ی پاره های قلبم که سطر به سطر این خطوط سرشار یادشان است .یه یاد آنها که عاشقانه از خود برونم کشیدند!

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۳/٢٠