تنها در بی چراغی شبها می رفتم

دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود..

همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود

مشت من،ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد

لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود

تنها می رفتم...می شنوی؟...تنها...

من از شادی بی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم

آینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند

دردها عبور غمناک مرا می جستند

و من می رفتم،تا در پایان خود فرو افتم....

 

 

                                                              سهراب سپهری

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/٢