سرِ وقت مرا یافتی، درست سرِ وقت

پیش از آن‌که بیایی، زمان چه کند بود

گم شده بودم و

بر نردِ باخته تاس می‌ریختم

پل‌هایم همه شکسته بودند

جایی نمانده بود بروم

حالا، می‌شنوی؟ حالا، می‌دانم به کجا ره می‌سپارم

دیگر تردیدی هراسناک ندارم

راهم را یافته‌ام

چراکه عشق سرِ وقت آمد،

سرِ وقت مرا یافتی

و شب‌های بی‌کسی‌ام را دگرگون کرد، آن روزِ بخت‌یار...

 

سرِ وقت

پیش از آن‌که بیایی، زمان چه کند بود، عزیز

گم شده بودم و

بر نردِ باخته تاس می‌ریختم

پل‌هایم همه شکسته بودند

جایی نمانده بود بروم

حالا، می‌شنوی؟ حالا، می‌دانم به کجا ره می‌سپارم

دیگر تردیدی هراسناک ندارم

راهم را یافته‌ام

چراکه عشق سرِ وقت آمد،

سرِ وقت مرا یافتی

و شب‌های بی‌کسی‌ام را دگرگون کرد،

شب‌های بی‌کسی‌ام را دگرگون کرد،

شب‌های بی‌کسی‌ام را دگرگون کرد،

شب‌های بی‌کسی‌ام را دگرگون کرد،

شب‌های بی‌کسی‌ام را دگرگون کرد، آن روزِ بخت‌یار.

 

Just in time youve found me just in time
Before you came my time was running low
I was lost the losing dice were tossed
My bridges all were crossed nowhere to go
Now you hear now I know just where Im going
No more doubt of fear Ive found my way
For love came just in time youve found me just in time
And changed my lonely nights that lucky day

Just in time

Before you came my time was running low oh baby
I was lost the losing dice were tossed
My bridges all crossed nowhere to go
Now you hear now I know just where Im going
No more doubt of fear Ive found my way
For love came just in time youve found me just in time
And changed my lonely nights and changed my lonely nights
And changed my lonely nights and changed my lonely nights
And changed my lonely nights that lucky day

 

 

نینا سیمون


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٦/۱٢


 

 

 

 

مثل ِ یک زخم سیاه و کاری ام

که به دریای نمک افتاده ام

بین ِ ارکان ِ نمازی بی وضو

در وجود ِ تو به شک افتاده ام

 

آه اگر چیزی نگفتم تا به حال

وحشتم از حرف ِ مردم بوده است

من یقین دارم که عاشق نیستم

عشق یک سوء تفاهم بوده است !

 

چاه ِ چشمت عمق ِ چندانی نداشت

غرق ِ بغضم کرد ــ  یک حفره ــ  مرا

من به تو اسلام آوردم ولی

گریه در می آوَرَد کفر مرا !

 

در قنوتی به بلندای نگاه

زیر بار ِ «ربّــنا» دستم شکست

عشق بعد از تو «سلامی» سرد شد

دل به هر آیینه ای بستم شکست*

 

دستم از دستم رها شد ! گم شدم

در شلوغی های « الرّحمن ِ» تو

خسته ام از جاده ی بی انتهات

خسته ام از دور برگردان ِ تو

 

می دوم بی اختیار و بی هدف

جبر ، خود را زیر گوشم ذکر کرد

زندگی جاریست اما لحظه ای

کاش می شد ایستاد و فکر کرد !

 

 

یاسر قنبرلو

باز می آیی سراغم؟


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٦/٧


 

 

 

 

 

تو و این  پرسه های یک نفره

تو و این کوچه های تکراری

شعرهایی برای ننوشتن

خوابگاهی برای بیداری

 

تو و این دوستان ِ نامردت

تو و این شعرهای بی شاعر

تو و این کافه های تنهایی

تو و این ... خاک بر سرت یاسر !

 

کاش می مُردی و نمی دیدی

کاش چشم همه بصیرت داشت

کاش افسانه های کودکی ات

مثل حـــنانه ات  حــقیقت داشت !

 

کاش دنیا همان دو روزی بود

که تو در رشت گریه می کردی

هیچ فرقی نداشت دلتنگی

رفت و برگشت گریه می کردی...

 

زندگی کفـٌــه های اجبار است

یک ترازوی مست و دیوانه

یک طرف ، نفرت ِ تو از دنیا

یک طرف ، عشق ِ تو به حنانه

 

زندگی روی موج تکرار است

باز هم گریه ، باز هم شانه

باز هم نفرت تو از دنیا

باز هم عشق تو به حنانه

 

صبر کن !  تازه اول راه است

بـُــرد ِ تو از شکست می آید

یعنی آسان ز دست خواهد رفت

هر چه آسان بدست می آید !

 

صبر کن ! شب تمام خواهد شد

بعد از این روزهای بی تابی

می روی توی غـــار مـــردمـــکــــش

مثل اصحاب کهف می خوابی !

 

کوه باش و بریز توی خودت

عشق باید به کوه تکیه کند

مرد باش و به درد عادت کن

چه کسی دیده مرد گریه کند !؟

 

قصه ی عشق از زمین که گذشت

از هوایی شدن هراسی نیست

پیش بینی نکن چه خواهد شد

عشق مثل هواشناسی نیست

 

قصه ی عشق و زندگی این است :

پرسه در کوچه های تکراری

شعرهایی برای ننوشتن

خوابگاهی برای بیداری !

                                                                              یاسر قنبرلو


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٦/٧


 

 

 

 

اندوهِ پشت پنجره، گلدانِ در گلو... حتا اتاق با نی و سنتور گریه کرد

مردی که ابر بود ـ پریشان و نا به جا ـ ، آن شب به چار گوشه ی ماهور گریه کرد

 

در گیرو دار کشف دموکراسی و حجاب، بابابزرگ عاشق خاتون شهر شد

دور از دولول سر پر داروغه ی دروغ، در کوچه باغ های نشابور گریه کرد

 

کم کم به گریه فارغ ازین ماجرا نشد، کنج اتاق با دف و نی هم صدا نشد

در روشنای میکده ـ بی ترس محتسب ـ مشروب خورد و حبه ی انگور گریه کرد

کم کم شراب نیز از این قصّه پا کشید، کارش به «شیره خانه ی آمیرزا» کشید

این داغ را که با منقل در میان گذاشت، تریاک سوخت تا ته و وافور گریه کرد

 

از پیرمردها که بپرسی هنوز هم، او را به دل سپردگی اش یاد می کنند

او را که بی قرار سواری به شکل مرگ، یک عمر پشت پنجره کافور گریه کرد

 

***

حالا زمان گذشته و من بیست ساله ام... در ابتدای راهم و ابری مچاله ام

بابابزرگ ! یک نفر از خاندان تو، امروز با ترانه ی منصور

                                                                        گریه
                                                                                کرد..

 

 

 

علیرضابدیع


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٦/٦