ای سجود باشکوه و ای نماز بی‌نظیر
ای رکوع سربلند و ای قیام سر به زیر

در هجوم بغض‌ها ای صبور استوار
در میان تیرها ای شکست‌ناپذیر

شرع را تو رهنما عقل را تو رهگشا
عشق را تو سر پناه مرگ را تو دستگیر

فرش آستانه‌ات بوریایی از کرم
تخت پادشاهی‌ات دستبافی از حصیر

کاش قدر سال بود آن شب سیاه و تلخ
آسمان تو غافلی زان طلوع ناگزیر

بعد از او نه من نه عشق از تو خواهم ای فلک
یا ببندی‌ام به سنگ یا بدوزی‌ام به تیر

دست بی‌وضو مزن بر ستیغ آفتاب
آی تیغ بی‌حیا شرم کن وضو بگیر

لَختی ای پدر درنگ پشت در نشسته‌اند
رشته‌های سرد اشک، کاسه‌های گرم شیر ...

 

                                                                             سعید بیابانکی

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٥/٢٠


                          

 

این جزر و مد چیست که تا ماه می رود!؟

دریای درد کیست که در چاه می رود؟

اینسان که چرخ می گذرد برمدار شوم

بیم خسوف و تیرگی ماه می رود

گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است

یک لحظه مکث کرده به اکراه می رود

آبستن عذای عظیمی است کاینچنین

آسیمه سر نسیم سحرگاه می رود

امشب فروفتاده مگر ماه از آسمان

یا آفتاب روی زمین راه می رود

در کوچه های کوفه صدای عبور کیست!؟

گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

دارد سر شکافتن فرق آفتاب

این سایه ای که در دل شب راه می رود...

 

زنده یاد قیصر امین پور

 

                                   


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٥/۱٩


عاشقی در هوس نمی گنجد
آسمان در قفس نمی گنجد

 

عشق یعنی عقاب خاطر ما
زیر بال مگس نمی گنجد

 

باده خواریم و رند و شیوه ما
در خیال عسس نمی گنجد

 

دلم انگشتری ست خونالود
که به انگشت کس نمی گنجد

 

عطر این غنچه معمایی
در سر خار و خس نمی گنجد

 

بر نگینی که عین دلتنگی ست
نام فریادرس نمی گنجد

 

بی نفس می کنیم یاد لبش
گرچه این جا نفس نمی گنجد

 

منم و عشق و خلوتی که در آن

هیچکس، هیچکس نمی گنجد

 

سید حسن حسینی

 

        


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٥/۱۳


 

ابر در آسمان نمی گنجد ، سینه رعد و برق پر درد است

باز انگار پشت این دریا ، رد پای غریب یک مرد است

باد صحرای سینه سوزان شد ،چشمهای چمن سخن گفتند

گونه سرخ انتظار اینجا ، مثل پاییز باغمان زرد است

گامهایش چه محکمند انگار ، زیر گامش شکست جان می داد

آتش آفتاب تابستان ، در حریم نگاه او سرد است

کوچه باغ سکوت را لرزاند ، ارتعاش عبور اندامش

در طلوع نگاه لبخندش ،  صخره های عظیمی از درد است

رود غم گام در چمن برداشت ، قطره قطره سکوت را بلعید

باز هم یک غریبه می فهمد ، چشم غربت چقدر نامرد است


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٥/۱٢