...

در چشمهای کوچک آیینه

یک حس ناشناخته می بینم

طوری نگاه می کندم انگار

چیزی ست روی صورت غمگینم

 

 

 

در آینه خطوط غم مردی ست

مردی که پشت پنجره عاشق بود

طرحی که روزهای خوشی را داشت

اینبار روی آینه ی دق بود

 

 

دل می کنم از آینه و آنگاه

آهسته می روم به اتاق تو

تو نیستی و خاطره هایت هست

کز می کنم کنار اجاق تو

 

 

من عصر  ِ یک قناری ِغمگینم

تلخم چنان که حاجتِ خواندن نیست

(این شعر را برای تو می گویم)

حس می کنم که فرصت ماندن نیست

 

 

حس می کنم که مرگ همین نزدیک

بر روی شاخه زیر همین برگ ست

فرقی نمی کند که کجا در پارک

یا در کتابخانه ،مهم مرگ ست

 

 

روز ،اختلاف بین من و غم بود

حالا غروب می رسد آهسته

باران گرفته ((حوصله ام ابری ست ))

از سقف، ماه می چکد آهسته

 

 

آن حرفها که در چمدانم بود

در ایستگاهِ اول ما مانده

شادی، قطارِ آخر شب بود و

غمها مسافران ِ به جا مانده

 

 

می خواهم از خودم بزنم بیرون

دیگر دلم قرار نمی گیرد

این شاخه مبتلا شده با پاییز

از هیچکس بهار نمی گیرد

 

 

 

دیگربه هیچ چیز امیدی نیست

باید سفر کنم بروم جایی

من مرد گیج کم رمقی بودم

با قایقی که رفت به دریایی

 

 

در چشمهای کوچک آیینه

 یک حس ناشناخته می بینم

طوری نگاه می کندم انگار

چیزی ست روی صورت غمگینم

 

 

 آیا تویی که زمزمه می کردی

یا شعر را سروده ام از آغاز

از من فرار کن که خود مرگم

انگار کن نبوده ام از آغاز

 

انگار کن که مجلس ترحیم ست

انگار کن که عاشق ِ تو مرده

انگار کن که قایق من خالی ست

انگار کن نهنگ مرا خورده

 

 

من گریه ام ، تو بغض فرو خورده

شاید مرا به دست تو بسپارند

انگار ابرهای جهان با من

بر روی شانه های تو می بارند

 

 

شب ایستاده بود کنار من

در دور روشنایی ِ اندک بود

مردی شبیه خستگی ام دیدم

دیدم که نورِ شعله ی فندک بود

 

 

از آسمان غمزده ی مشهد

یک دسته سار می گذرد آرام

در جیب ِ من بلیط دلش تنگ ست

اما قطار می گذرد آرام

 

 

 

اینجا که ایستاده ام از اندوه

دارم شراب می خورم و مستم

لبهای تو کجاست در این باران

امروز از انار تهیدستم

 

 

در انتهای باغ تو را دیدم

در خوابها کلافه و کمرنگی

ناگاه محو می شوی از خوابم

دلخسته ام ازین همه دلتنگی

 

 

مهتاب روی گونه ی دریاچه ست

پیداست برگهای گلی در آب

می ایستم به روی سکوت خود

همچون که پایه های پلی در آب

 

 

چشمی که پشت شیشه ی بارانی ست

از رازهای پنجره لبریز ست

تنهایی پرنده پر از باغ ست

یک عصر دلگرفته ی پاییز ست


                                                                        رضا عابدین زاده

 

هنوز از خواندن این چهار پاره پر بغضم!!!


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٤/۱


             

کودکی ها
به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
- مادرش پرسید -
دعوا کردی باز؟
- پدرش گفت -
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود !

 

                                                                                         حسین پناهی

 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/۳/٢۳