ساعتم‌ را نگاه‌ کردم‌ و بعد، چشم‌ در چشم‌چار عطسه ‌زدم‌

تو به‌ رفتن ‌بلیت‌ می‌دادی‌ من‌ به ‌ماندن‌ دچار، عطسه ‌زدم‌

 

از تنم‌ کوپه‌کوپه‌ می‌رفتی‌ روی‌ ریلی ‌که ‌مقصدش ‌بودم‌

ناگهان ‌از بلندگو مردی‌گفت: « لطفاً سوار... » عطسه ‌زدم‌

 

شیهة ‌آن ‌قطار هر جایی ‌این و آن را به ‌خویشتن ‌می‌خواند

تو به ‌سویش ‌قدم‌قدم ‌رفتی‌ من‌ ولی ‌زار زار عطسه ‌زدم‌

 

هاپ چی! صبر کن ...

ولی‌ رفتی‌ـ ریل ‌آبستن ‌از عبوری ‌تلخ‌

تک‌تلک‌ـ تک‌تلک‌

ـ خداحافظ

پشت‌ پای ‌قطار عطسه‌ زدم

 

 

‌                                                      علیرضا بدیع

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٢/٢۸


 

 

 


راوی این غزل منم ، ترکش ترکشی که شکسته یک پر را
ترکش کوچکی که می فهمد فرق یک تانک با کبوتر را

در درآغاز کار مین بودم بر سرم یک فشار کوچک هم
می توانست منفجر بکند مغز یک تانک یا نفربر را

ساختندم به جبهه آوردند چند روزی گذشت تا اینکه
در شبی تیره کاشتند مرا صبح فردا که فتح خیبر را...

صبح فردا صدای ملتهبی پشت بی سیم گفت "یا زهرا"
چه بگویم قیامتی برخاست که سرافکنده کرد محشر را

زوزه ی توپ نعره ی موشک شیهه ی لوله ی مسلسل ها
در هوا خون و خاک می دیدم بر زمین قطعه قطعه پیکر را

ما ولی زیرخاک می گفتیم کار یک مین ضد تانک این است
وقتی از رویمان عبور کنند منفجر می کنیم معبر را

تانکها رد شدند از آر پی جی و خزیدند سمت معبر ما
دوستانم همه عمل کردند تا که من آخرین نفر بر را...

من ولی واقعا نمی دانم از چه آن لحظه منفجر نشدم
و فقط عاجزانه دیدم که تانکها می زدند سنگر را

هر چه کردم که منفجر بشوم نشدو رد شدند بعثی ها
زیر پاهایشان نمی دیدند بهت یک مین گیج و ابتر را

سالها زیر خاک پوسیدم توی این سالها چه ها دیدم
با تمام وجود حس کردم سختی جنگ نابرابر را

الغرض هشت سال جان کندم تا شنیدم که جنگ پایان یافت
همه کم کم به خانه بر گشتند تا بسازند باز کشور را

زندگی باز زنده شد هر چند خانه آن خانه ی گذشته نبود
مادری صحبت پسر گم کرد خواهری سایه ی برادر را

همه رفتند وباز من ماندم خسته و ناامیدو فرسوده
به امیدی که باز برگردند پاکسازی کنند معبر را

سالها می گذشت تا اینکه ظهر یک روز داغ شهریور
یک کبوتر نشست بر رویم و تکان داد روی من پر را

آه من ترکش همان مینم ترکش مین احمق و گیجی
که بجای دریدن یک تانک منفجر کرد یک کبوتر را

 

 


                                                       صالح سجادی


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٢/٢۸