سلاام

دقیقا 59 سال پیش یعنی 31 تیرِ 1331 بود که محمدحسین بهجت تبریزی، همون شهریار خودمون

مادرش رو از دست داد و در سوگ او منظومه ی " ای وای مادرم " را سرود،

امروزم 31 تیر ماه 1390 ، براتون کل این منظومه رو میگذارم توی وبلاگ

البته نه برای اینکه بخونید و دلتون بگیره و مثل من گوله گوله اشک برزید ها!!

برای اینکه از لطافت و صمیمیتش لذت ببرید و قدر مامانای مهربونتون رو بیشتر بدونید..

 

ای وای مادرم 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول می خورد

هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم

×××××

هر روز می گذشت از این زیر پله ها

آهسته تا به هم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت

در، باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هر جا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

                                                  

بقیه در ادامه ی مطلب حتما روش کلیک کنید!


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٤/۳۱


 

 

 

 

 

اگرچه ذهن بشرقرن هاست خسته ی توست اگرچه متن تو را دوره کرده حاشیه ها

ولی به چیستی ات پی نبرده فلسفه ای فراترید هنوز از تمام فرضیه ها

سفالگربه کدامین جنون تورا پی ریخت چه شدکه طرح تو در ذهن او مجسم شد

چگونه بر سر ذوقی چنین سلیم آمد که تا تو شعر شدی باختند قافیه ها

چقدر ساکت و ژرف و دقیق و بی نقص اند تصوری که من از چشم هایتان دارم

بلوغ هندسه در چشم گوشه گیر شماست حضور دایره ای در میان زاویه ها

تو حسن مقطع این آفرینشی ! آری دوازده صنعت در تو مختصر شده است

نهفته است به دقت، به حوصله، به شکوه، دراستعاره ی تو ازدحام مکنیه ها

سی و دو جرعه ی شیرین ردیف دندانهات بساز این تن تفتیده را و مهمان کن

به شرب بادیه ای شیر ازآن تبسم محض،که شیره ی تن من را مکیده بادیه ها

عصا به سحر زدی بر سترون هستی زمین باکره با یک اشاره مریم شد

و عنقریب که در مصر بر کرانه ی نیل هزار" موسی" فارغ شوند "آسیه" ها

زمان به ساعت من یک دقیقه تا صفر است شتاب عقربه ها را گرفته بغض زمین

زمان در آخر هر پنج شنبه می پرسد: رسیده اند به پنجاه و چند ثانیه ها؟

*****

کنار پنجره زل می زنم به ظلمت شهر،چقدر بوی کفن می دهد خیابانها

پکی عمیق به سیگار و رخوتی دیگر، دوباره سرفه ی خونین و خِس خس ِ ریه ها

گرفته دست مرا روزنامه ای کهنه، عبور می دهد از کوچه ی حوادث شهر

جنون و خود کشی و جزر و مد سطحِ سهام، تجاوز و سرقت، قتل عمدها، دیه ها

میان مردم این شهر عده ای هستند که در پس سرشان جای چکش قاضی است

و دلخوش اند به حکم اداره ای که در آن، نشسته گرد عدالت به روی دو سیه ها

اگر چه ردشدن از این قضیه بهتر بود ولی میان همین مردم عده ای دیگر...

نه، بهتر است حساب کثیفشان باشد سپرده دست زمان تا به روز تسویه ها

در خروجی کشتارگاهمان قفل است، گرفته بوی تعفن تمام دنیا را

درون محفظه ی سربی زمین گیجیم و سوخته است کلید تمام تهویه ها

جهان همیشه به افراط یا به تفریط است جهان سراسر سوء است ای تعادل محض !

دو نیمه است جهان، نیمه ای اضافه ی وزن، و نیم دیگر آن نیز سوء تغذیه ها

کجاست دامن پاکت که دست آویزیم؟ کدام سایه زمین را پناه خواهد داد ؟

جهان جنب شده کو گنگ غسل تعمیدت؟ چقدر پینه که ننگ است روی ناصیه ها

تو یا مسیح و یا سوشْ‍یانس یا هرچه،هرآن چه هستی بر خیز تا که بر خیزند

به پای پرچمتان سرخ جامگان ارس،کنار رستم ها، حمزه ها، شوالیه ها

نشسته ایم که ساعت دوازده بشود،که فرق ساعت بشکافد و به امر پدر

سلام سرخ تو گلدسته را به سجده برد،که ذوالفقار شوی بر سر معاویه ها

*******

کنار پنجره لم داده شب به سنگینی، سپرده گوش به آوای دیلمان" بنان "

غزل نفس نفسم می زند،غزل شده است، به جای مدح شما اعتذار هجویه ها

چقدر جمعه که در پشت پرده ای از اشک، کنار پنجره هایی همه شبیه به هم

نشسته اند هزاران هزار چشم کبود و بی قرار تو لرزیده اند قرنیه ها

 

                                        صالح سجادی


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٤/٢٧


تشویقتشویقتشویقبای بای

 

"دوباره  پلک دلم می پرد نشانه ی چیست؟!

شنیده ام که می آید کسی به مهمانی!

                     

"آب زنید راه  را

هین که نگار می رسد..!"

 

"من گل نرگس برایش چیده ام

باورم کن ، خواهد آمد! با وفاست"

                                     

"کجاست صوفی دجّال چشم ملحد شکل 

بگو بسوز که «مهدی» دین پناه رسید"

 

"گرچه شیرین دهنان پادشهانند، ولی 

او سلیمان زمانست که خاتم با اوست."

 

                      

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٤/٢٦


یا حضرت عباس! بگو محتشمت را
از جوهره علقمه پر کن قلمت را


جاری شود از دامنه‌اش چشمه‌ای از خون
بر دوش بگیرد اگر الوند غمت را


یک دست تو در آتش و یک دست تو بر آب
دندان به جگر گیر و به پا کن علمت را


آن جا که علی اصغر شش ماهه شهید است
شاعر یله کن قافیه درد و غمت را


بی نیزه و بی اسب بماناد که بی دست
چون باد برآشوب که دشمن همه بیدست


بگذار گشایش گر این واقعه باشی
بر علقمه قفلی‌ست و دست تو کلیدست


ابروی ترک خورده عبّاس ... خدایا
شقّ القمر از لشکر ابلیس بعیدست


بر نیزه سر توست که افراشته گردن؟
یا سرخ‌ترین سوره قرآن مجیدست؟


روزی که سر از ساقه هر نیزه بروید
در عالم عشّاق عزایی‌ست که عیدست


بایست قلم گردد اگر از تو نگوید
دستی که نویسنده این شعر سپیدست


شمشیر کن از فرط جنونت قلمت را
چون قافیه باخته شعر یزیدست


چون قافیه باخته شعر یزید است
شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را


یا حضرت عبّاس! قدم رنجه کن، آرام
بگذار به چشمان ملائک قدمت را

علیرضا بدیع

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٤/۱٥



 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد...

 

 

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید

تو هم ای دل ، زِ من گم شو که آن دلدار می آید

نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او

مرا از فرط عشقِ او زِ شادی عار می آید

مسلمانان مسلمانان مسلمانی زِ سر گیرید

که کفر، از شرمِ یارِ من،مسلمان وار می آید

برو ای شُکر، کین نعمت ،زحد شکر بیرون شد

بخواهم صبر گرچه او، گهی هم کار می آید

روید ای جمله صورت ها که صورت های نو آمد

علم هاتان نگون گردد که آن بسیار می آید

در و دیوار این سینه همی دَرّد ز انبوهی

که اندر در نمی گنجد پس از دیوار می آید...


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٤/٩