مستی سلامت می کند، پنهان پیامت می کند

آنکو دلش را برده ای جان هم غلامت می کند

ای نیست کرده هست را، بشنو سلامِ مست را

مستی که هر دو دست را، پابند دامت می کند

ای آسمان عاشقان،ای جانِ جانِ عاشقان

حسنت میان عاشقان نک دوست کامت می کند

ای چاشنی هر لبی، ای قبله ی هر مذهبی

مه پاسبانی هر شبی بر گردِ بامت می کند

آنکو ز خاک ابدان کند،مردود را کیوان کند

ای خاک تن ای دود دل بنگر کدامت می کند

یک لحظه ات پر می دهد یک لحظه لنگر می دهد

یک لحظه صبحت می کند، یک لحظه شامت می کند

یک لحظه می لرزاندت یک لحظه می خنداندت

یک لحظه مستت می کند، یک لحظه جامت می کند

چون مهره ای در دست او، گه باده و گه مست او

این مهره ات را بشکند،والله تمامت می کند

گه آن بود ،گه این بود،پایان تو تمکین بود

لیکن بدین تلوین ها، مقبول و رامت می کند

تو نوح بودی مدتی ، بودت قدم در شدتی

ماننده ی کشتی کنون، بی پا و گامت می کند

خامش کن و حیران نشین، حیرانِ حیرت آفرین

پخته سخن مردی، ولی گفتار خامت می کند

مولانا

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱/۱٥


 

مهربان شد

آفتاب نوبهار

برق شادی زد سحاب نوبهار

داستان صحبت گل با نسیم

تازه گشته در کتاب نوبهار

دوستان در جشن خوب شاخه های سبز و شاد

همچو گلهای بهاری رویتان پر خنده باد....

 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱/٧


 

 

آرزوی دراز خدا انسان است.

خیال نازک و لطیف و شکننده ی خدا انسان است و انسان نمی داند...

 

                                                          انسان بی خود-دکتر شریعتی


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱/٦



 

 

 

آرام و آهسته سخن بگو

بادام بنان کوهی

شکوفه کرده اند.

 

                                                        گلبرگهای بهاری

                                                  نگران بارش بی گاه تگرگ

                                پشته های پی در پی ابرها را نشان یکدیگر می دهند.

 

سینه کش کوه

یکپارچه بابونه پوشیده است

صبح نخستین روز فروردین.

 

                                                 خوش به حال روزگار...!

 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱/٥


 

تا زمستان بعدی

بادها و بارن ها به راه است

سر شاخه ی شکسته ی بید هم جوش خواهد خورد...

 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱/٥


 

 

یک آسمان پرنده ی عاشق
از گرد راه باز رسیدند
با بالهای روشنی از نور
وقت پگاه باز رسیدند
مثل پرنده های سبکبال
برخیز و با بهار بیامیز
با نغمه های شاد دوباره
شوری بهار گونه برانگیز
در پهنه ی بهار تجلی
ای دل، پرنده باش، رها باش
عالم تمام آینه ی اوست
آنک یکی از آینه ها باش


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱/٥


 

 

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین راعطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

با سرو سینه ی گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد

هیچ یادت هست!

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن...

 

 

 

 

 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱/۱