تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

 

خواهدبسرآید شب هجــران تــو یـا نــه

ای تیـر غمـــت را دل عشــاق نشانــه

جمعی به تو مشغول تو غایب زمیانه

 

رفتم به در صومعـه عابد و زاهــد

دیدم همه را پیش رُخت راکع و ساجد

 

در میکده رهبانم ودرصومعه عابد

گه معتکف دیرم وگه ساکــن مسجـــد

یعنی که تو را مى طلبم خانه به خانه

 

هردرکه زنم، صاحب آن خانه تویی تو

هرجا که روم، پرتو کاشانه ،تویی، تو

 

در میکده و دیـرکه جانانــه تــوی ،تــو

مقصودمن از کعبه و بتخانه تویی ،تو

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

 

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

 

عارف ،صفت روی تو در پیر و جوان دیــد

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم، من، که روم خانه به خانه

 

عاقل به قوانیـن خـــرد، راه تو پــویــد

دیوانه ،برون از همه آیین تو جوید

 

تا غنچه بشکفته این بـاغ کــه بــویــد

هرکـس بـــه زبانی صفــت حمــــد توگوید

بلبل به غزلخوانی و قُمری به ترانه

 

بیچاره«بهایی»که دلش زار زغم توست

هرچندکه عاصی است ،زخیل و خدم توست

 

امیــد وی از عاطفت دم به دم تــوست

تقصیـر «خیـالی» بــه امیــد کــرم تـــوست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

شیخ بهایی

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۸/۱٩


 

با این جماعت در هم جوش

پگونه چینی شعرم را

از لای این همه چرخهای گاری و ماشین

تا ان طرف برسانم

بی آن که از زلال رویاهایم

چیزی لب پر بزند

            بریزد

                    بر خاک

 

 

 

نه مرگ را درک کردن عیب است

و نه از مرگ ترسیدن

زیستن نیروی شگفت ماست

زیستن قهرمانی است

و در حالی که می دانیم خواهیم مرد

حتما خواهیم مرد...!

                                                 (ناظم حکمت)

 

 

 

چیزی در این حوالی حتماهست

با این همه قشنگی

همین جاها

حتما کمین نشسته است

بی چیزی

آدم این همه آدم نمی شود...!

                                              (سهراب سپهری)

 

 

 

 

 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۸/۱٢


 

 

 

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست ،فاجعه ی قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرف های غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تورا بد شنیده ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند

این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود

این جا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آینه بر دار می زنند

این جا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق با تو بود...ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما میرویم هر که بماند مخیر است

ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان جای خنجراست

دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما می رویم مقصدمان نامشخص است

هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجاکه گرگ با سگ گله برابر است

ما می رویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است...!


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۸/۱٢


 

زندگی شوخی نیست

جدی بگیرش

کاری که  فی المثل یک سنجاب انجام می دهد

بی آن که از بیرون یا آن سو ترک انتظاری داشته باشد...

زنده‏گى شوخى نیست
جدّى بگیرش
اما بدان اندازه جدّى که
تکیه کرده به دیوار فى‏المثل، دست بسته
یا با جامه‏ى سفید و عینکى بزرگ در آزمایشگاهى
بمیرى تا دیگر آدمیان بزیند،
آدمیانى که حتا چهره‏شان را ندیده‏اى؛
و بمیرى در آن حال که مى‏دانى
هیچ چیز زیباتر، هیچ چیز واقعى‏تر از زند‏گى نیست.
جدّیش مى‏گیرى
اما بدان اندازه جدّى
که به هفتاد ساله‏گى فى‏المثل، زیتونْ‏بُنى چند نشا کنى
نه بدین نیّت که براى فرزندانت بماند
بل بدان جهت که در عین وحشت از مردن به مرگ باور ندارى
بل بدان جهت که در ت
رازو کفه‏ى زندگى سنگین‏ تر است!

                                                   (ناظم حکمت)


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۸/٩