من و این درد آشنای همیم

مرهم زخم هم ، دوای همیم

پیچک و شاخ سبزلحساسیم

که در این باغ از برای همیم

سخن از ترک گفتن آسان نیست

مبتلای هم و بلای همیم

در قفس گر چه عمر می گذرد

بلبل طبع با صفای همیم

هر غزل خنجری است بر دل خون

درد زخمان بی شفای همیم

من وترس از خیال بی تو شدن

در تظاهر که دل رضای همیم

سخن از رفتن آمد و دیدم

هر یکی زود تر فدای همیم...

 

 

                                                                           آن این عکس - وحید ضیائی


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٧/٢٢


 

 

      بمان امشب

           که

         باران

        ماندنی نیست... 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٧/۱٩



 

 

سلام

امروز تولد آسمونی ترین شاعر دنیاست...

دفتر خاطراتتونو باز کنید، چل تا شعراز سهراب پیدا می کنید..

برای نمونه:

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

یا

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

یا این یکی:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

دیگه ...

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

آها این...

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تراست ...

 

سهراب سپهری رو کیه که نشناسه و همینطور کیه که بشناسه؟؟؟

من اون  شعرایی رو که خودم دوست داشتم رو چند تا شو نوشتم...

نظرتون چیه رفقا؟

 

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

واژه ای در قفس است

من به آنان گفتم سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز

زینتی نیست به اندام کلنگ...

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

 

 

در دل من چیزی است

مثل یک شاخه ی نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بیتابم

که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت

بروم تا سر کوه

دور ها آوایی است

که مرا میخواند...

 

مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری است.

من به او گفتم: زندگانی سیبی است؛

گاز باید زد با پوست.

من اناری را،می کنم دانه ،به دل می گویم:

خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود

 

 

 

پرده را برداریم بگذاریم که احساس هوایی بخورد.

بگذاریم غریزه پی بازی برود

کفشها را بکند، به و دنبال فصول از سر گلها بپرد...

ساده باشیم.

ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک، چه در زیر درخت...

 

 

 

گوش کن دور ترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است و یکدست و باز.

شمعدانی ها

و صدادار ترین شاخه ی فصل؛ ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم،

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلکها را بتکان، کفش پا کن و بیا.

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعه ی آواز

به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

که از حادثه ی عشق تر است.

 

 

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند..

 

تو را از تو ربودند

و این تنهایی ژرف است...

 

ماه بالای سر آبادی است

اهل آبادی در خواب

باغ همسایه چراغش روشن

من چراغم خاموش

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد

یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی است!

 

 

چرا مردم نمی دانند

که لادن اتفاقی نیست؟

 

                                         تولدش مبارک...

برای سهراب سپهری...

دست بر شاخه ی عشق

روی در پنجره داشت

نگران گل سرخی که در آن سوی نگاهش می رست

بوی گل را می دید

و به تعبیر خدا  برمی خاست

شانه از بالش آرامش تن بر می داشت

و به صحرا می رفت

سر هر کوچه درختی می کاشت

و به باران می گفت:

تو هوادار درختی باش

که سر کوچه ی تنهایی

دست سبز خود را

به کبوتر بخشید

دستهایش سبدی بود پر از میوه ی عشق

و نگاه تر او

مثل یک چشمه به اعماق علفها می رفت...

ابر

در دهکده ی چشمانش می بارید...            


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٧/۱٥



 

سلاااااااااام.....!!!

سلام ما به هرکی بچه تنبله

هر کسی که تو تنبلا اون اوله

سلام ما به بچه های شیطون

هر کی که هست خیلی بلا ونادون

 کیف و کاتبو بندازین تو آشغالی

بازی کنید تو کوچه ها با خوشحالی

سلام به هر کی غایب از کلاسه

زنگ کلاس تو کوچه ها پلاسه

دوز و کلک سوا کنید

از مدرسه فرار کنید

سر کلاسا شلوغ کنید

جیغ بکشید هوار کنید

یک و دو و سه،یک و دو و سه تعطیله درس و مدرسه

یک و دو و سه،یک و دو و سه تعطیله درس و مدرسه

 

 

 

 

سلام به ماه صبحای سرد و رختخوابای گرم،سلام به ماه شکنجه ی روحی، سلام به ماه مخل اسایش سه ماهه، سلام به ماه جو گیری بچه ی تنبلا،سلام به ساندویچ نون و پنیر، سلام به بوی خوش مداد سیاه، سلام به بند کفشای باز،سلام به مقنعه های همیشه ی خدا کج، سلام به مامورای نامرد آبخوری،سلام به زخمای سر زانو، سلام به دفتر مشقای سفید ،سلام مخصوص به بچه های دقیقه ی نود، به مشقای دقیقه ی نود، به دفتر مشقای ماه بچه شلخته ها،به همه ی اونایی که بلدن چه جوری با انگشت خیس روی پاک کن رو سفید کنن ،به برنامه ی صبحگاه(که بازم بچه تنبلا یادشون نیست)،به اونایی که کیفاشونو عینهو زنبیل که توی صف شیر می ذارن اول صف می ذاشتن که دیده بشن،آخ  مغازه ی لواشک فروشی نزدیک مدرسه مون سلام، سلام  بابای مدرسه،سلام به اونایی که خونه هاشون دور و بر مدرسه اس ،خدا صبرتون بده...

 

 

 

،یه سلام از ته دل تقدیم دل روشن تخته سیاهای رنگ و رو رفته، به گچای رنگی نایاب، به ازجلو نظام...به سوتای خانوم ناظم عصبانی،به مفسر(مبصر،مسفر،مبسر...شما چی می گفتید؟)کلاس و ستون خوبان و بدان، آخ سلام به دفتر نمره...که روی حساب و کتاب کرام الکاتبین رو سفید کرده بود به حتی مثقاتل ذرة یره، به بچه های اتو کشیده، به نور چشمی ها که عشق تخته پاک کن شستن بودن، به خود شیرینای کلاس...

سلام به مشقای مامان ، به چل تا دستخط توی یک دفتر مشق، سلام به دستخط دایی احمد که لو رفت، سلام به همه ی معلمای شاکی...سلام به جورابای ...سلام به سکوی کلاس و درس پرسیدنا ...

سلام به دیوار کاهگلی روبه روی مدرسه مون اگه هنوز روی پاست، به نم نم بارونی که روز اول می بارید...

سلام به مدرسه و همه ی اونایی که یه روزی و روزگاری...

 

 

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را؟!

در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می شود روئیدن خود را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می دارم

جای من خالی است

جای من در میز سوم در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکب ها

 جای من در چشم های دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

جای من در زندگی خالیست...

                                                                                        (مهربانی رابیاموزیم_محمد رضا عبدالملکیان )  

 ...اما

اعجاز ما همین است

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در ان کتابخانه ی کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

 که از کتابخانه امانت گرفته ایم

-یعنی همین کتاب اشارات را می گویم –

با هم یکی دو لحظه بخوانیم

ما بی صدا مطالعه می کردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی

ناگاه

انگشتهای ((هیس!))

ما را از هر طرف نشانه گرفتند

 انگار

 غوغای چشم های من و تو

 سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود!

                                                                                          (دستور زبان عشق-قیصر امین پور)

بعد سلام به

پائیز...

خش خش برگای پائیز زیر پامون

می آره به یادمون، خاطره هامون

می  ریزه یه حس تازه تو دلامون

بادای ولگرد پائیزی تو ایوون

از تن خشک درختا می گیرن جون

می آرن برگای زردو تو خیابون

اگه بارون بباره

کفترا خیس می شن

ور حوض نمی شینن

اونا دلگیر می شن

صدای شرشر بارون روی پشت بوم خونه

می گه وقت اون رسیده...بزنی بیرون ز خونه

وقتی که اومدی بیرون

می بینی یه دنیا برگو

که زیر پاها می میرن

جون می دن برای بارون...

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٧/۱