به مناسبت ماه میهمانی خودش!

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش

بر در دل روز و شب منتظر یار باش

دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است

رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش

دیده‌ی جان روی او تا بنبیند عیان

در طلب روی او روی به دیوار باش

ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس

پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش

نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال

لیک تو باری به نقد ساخته‌ی کار باش

در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن

تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش

گر دل و جان تو را در بقا آرزوست

دم مزن و در فنا همدم عطار باش

عطار

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٥/۱٩



 

آب زنید راه را هین که نگار می رسد...

اولین پست تقدیمی اختصاصی...

سلام حاجی!

حجکم مقبول ،سعیکم مشکور

بگم اول نشد بوی خاک آب زده و عطر اسپندم بزنیم تنگ پست خیلی اختصاصیمون که خوب می شد اگه می شد اما نشد و این که چرا نشد ؟خب نشد دیگه! به هر حال سعی کردیم!

علی ای حال این آسمان یقه دریده و قلقله ی گوش فلک کر کن و...الکی نیست که! حاجی  می خواد بیاد!

راستی این پست اختصاصی اصلن و بنیانن هیچ ربطی با محتویات چمدون حاجی نداره، اصلن این چه حرفیه حاجی؟

یعنی شما می تونید قربة  الی الله برید کعبه و صفاو...اونوقت ما نمی تونیم یک پست قربة  الی الله بنویسیم؟ داشتیم حاجی؟

بی خیال ماکه چار تکبیر زدیم یکسره بر هر چه که هست، پس بسم الله....

یک پست اختصاصی تقدیمی جهت حاجی می نویسیم البت قربة الی الله...!

مژده بده مژده بده یار پسندید مرا

سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

کعبه منم قبله منم سوی من آرید نماز

کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من

آینه در آینه شد،دیدمش و دید مرا

هر سحراز کاخ کرم، چونکه فرو می نگرم

بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا...

دیدی حاجی ، دیدی چه گرد و خاکی به پا کردیم؟ مرده و قولش، بعدی رو ...

توی دست های ما

یک سبد جواب کال...

تو رسیده ای و می روی

باز هم به شهری از علامت سؤال

از سفر که آمدی

 راه با خودت بیار

راه هایدور و سخت

خسته ایم از این همه

جاده های امن و راه های تخت...

این روایت چاشنی بقیه  و ختم کلام...

پاهای مسافر تاول زده بود و به دشواری قدم از قدم بر می داشت.می گفت: ببینید ای مردم،این پای تاول زده پاداش گام زدن در راه خداست.

جوانمرد از آن حوالی می گذشت، به مسافر گفت: اما راه خدا را با پا نمی توان پیمود، این راهی است که تنها با دل می توان رفت. با دلت برو، آنقدر تا دلت تاول بزند.

جوانمرد رفت،جوانمرد با دلش رفت و هیچ کس نمی دانست که او دلش تاول زده بود.

                 گرم شو از مهر و ز کین سرد باش        چون مه و خورشید جوانمرد باش

                                                                                                                      والسلام

 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٥/۱٩


 

اینکه دلتنگِ تواًم ، اقرار می خواهد مگر؟

اینکه از من دلخوری انکار می خواهد مگر؟

 

وقت دلکندن به فکر باز پیوستن مباش

دل بریدن وعده ی دیدار می خواهد مگر؟!

 

عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می شویم

اشتباه ناگهان ، تکرار می خواهد مگر؟!

 

من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند

لشکر عشاق پرچم دار می خواهد مگر؟!

 

با زبان بی زبانی بارها گفتی : برو

من که دارم می روم ! اصرار می خواهد مگر؟

 

روح سرگردان من هرجا بخواهد می رود

خانه ی دیوانگان دیوار می خواهد مگر...؟

                                     

مهدی مظاهری

 

 

 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٥/۱۱



 

سلآااااام ! دوستان خوب

عذر تقصیر !خجالت

اصلا من نمیدونم با چه رویی سرمو بیارم بالا !!

آخه کم چیزی نیست که ، 2 ماهه وبلاگ آپ نشده!!!!!!

ولی باور کنید اصلا فرصتش پیش نیومده بود،

این چند وقته تا دلتون بخواد سرمون شلوغ بود و گرفتار بودیم مادر !

حالا درسته شمار خواننده هامون از تعداد پاهای هزار پا دروغگو! بالاتر نمیره

ولی این دلیل نمیشه ما وبلاگو به روز نکنیم ، خوبیت نداره!

تازه همین ها هم کلی معرفت دارند!!! ، پیامک فرستاده بودن چرا پشت این پنجره ها اینقدر خاک نشسته؟!!

ما هم امیدمون آب خورد و خوشحال...که بابا ! هنوز پیدا میشه بشری که زنگ در این وبلاگ رو فشار بده !!

این بود که آسیمه سر و بسته قبا اومدیم وبلاگو نو نوا کنیم که ایشونم دلخور از ما برامون شهریار می خونن:

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی ، حالا چرا

عمر ما مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا...

ادلمه در ادامه مطلب

 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٥/۱٠