از آب نه!

از مهر آب می گویم

از فاطمه که همیشه فاطمه است

نام عزیز مادرم، نام خواهرم، پاک و روشن و زلال

به احترام نام عزیز فاطمه بر پا می ایستم، دست بر سینه، تمام عمر

و با سینه ای که از گریه لبریز است می گویم:

خاک پای تو هستم

یا فاطمه، بنت نبی

 

 

قریه نبود گندم نبود گریه نبود مردم نبود

فانوس و کار و کشت نبود

طابوس و مار زشت نبود

ساده و پوست کنده بگم حتی بهشت بهشت نبود

فرشته گفت: آدم چته؟

-دلم گرفته؛ می دونی

فرشته گفت توی بهشت اونم روزای مهمونی؟

هزاره ی اول خاک

گندم و تیغ

دشنه و تاک

حوا می گه: چه گندمی!

آدم می گه: کوه طلاست

فرشته با خودش می گه: بیچاره خیلی مبتلاست

فرشته می گه: نوش جون، حاصل کار و کشتته

یه لقمه نون قیمت خون!

بهار سرنوشتته!

آدم می گه : طعنه نزن!

زن که نبود بهشت نبود

وقتی بهشت کنارته چی می گی از بهشت؟ چه سود؟...

 

و...

مادری دارم

بهتر از برگ درخت...

خاتون شبای شعرم چشات آغاز شکفتن

مخمل شب رنگ موهات جای امنی واسه خفتن

خاطرت خیلی عزیزه واسه این همیشه تنها

هرم آغوش بزرگت مثل خورشیده تو شب ها

تو غنیمت بزرگی توی این قحطی عاشق

تویی داغ عاشقانه رو تن سرخ شقایق

اگه عشق با شکوهم واسه قلب تو حقیره

بگو تا هرچی که دارم پیش پای تو بمیره...

 

روز مادر مبارکبای بایتشویق


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۳/۱٢


                          

 

دریا اگر سلام نگوید، نماندنیست!!!

در ذهن هر کلام اگر رد پای عشق راهی نبرده است،

کتابی نخواندنیست!!!

و شایسته این نیست که باران ببارد

و در پیشوازش دل من نباشد!!

و شایستته این نیست که در کرت های محبت

دلم را به دامن نریزم،

دلم را نپاشم!!

چرا خواب باشم؟؟

ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم!!!

ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر به کتفم نرویید!!!

چرا خواب باشم؟؟

عبور کدامین افق وسعت انتظار مرا مژده آورد،

و هنگامه عشق را از دل من خبر داد؟؟

کجا بودم ای عشق؟؟

چرا چتر بر سر گرفتم؟؟

چرا ریشه های عطشناک احساس خود را به باران نگفتم؟

چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟؟

ببخشای ای عشق!!!!

ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم!!

اگر روی لبخند یک بوته آتش کشیدم!!

اگر سنگ را دیدم اما،

در آئین احساس و آواز گنجشک نفس های سبزینه را حس نکردم!!

اگرماشه را دیدم اما هراس نگاه نفسگیر آهو به چشمم نیامد!!

بخشای بر من که هرگز ندیدم نگاه نسیمی مرا بشکفاند

و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند!

و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم،

و از باور ریشه ی مهربانی برویم!

کجا بودم ای عشق؟؟؟

چرا روشنی را ندیدم؟؟

چرا روشنی بود و من لال بودم؟؟

چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم را نلرزاند؟؟

چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر در شعر من بی طرف ماند؟؟

چرا در شب یک حضور و حماسه که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت،

دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد؟؟

و چشم زنی را که در حجله ی هق هقی تلخ،

جوشید و پیوست با خون خورشید!!

ببخشای ای عشق،

ببخشای بر من اگر ریشه در خویش بستم،

و ماندم،

و خود را شکستم،

و هرگز نرفتم که در فرصتی خط شکن باور زندگی را بفهمم،

و هرگز نرفتم که یک حجله بر پا کنم،

بر سر کوچه ی زندگانی،

و بر آب خورشید بنشانم عکس دلم را!!

تو را دیدم ای عشق،

و دیگر زمین آسمانیست!!

و شایسته این نیست که در بهت بیهودگی ها بمانم!

تو را دیدم ای عشق و آموختم از تو آغاز خود را!

نگاه تو کافیست!

من آموختم ریشه ی رویش باغ ها را،

و باران خورشید ها را!!”"

                               

  محمد رضا عبدالملکیان

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۳/٤