گفتی دوستت دارم

و من به خیابان رفتم !

فضای اتاق برای پرواز کافی نبود....


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/٢٦


 

 

 

ببین باز می بارد آرام برف
فریبا و رقصنده و رام برف

عروسانه می آید از آسمان
در این حجله آرام و پدرام برف

زمین را سراسر سپیدی گرفت
به هر شاخه، هر شاخه، هر جام، برف

نشسته بر انبوه اندوه دشت
به بی برگی باغ ایام برف

خزان هم به دامان مرگی خزید
کنون فصل سرد سرانجام برف

فروبسته یک شهر چشمان خویش
و می بارد آرام ، آرام ، برف

 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/۱٩


 

انگشتم را نخ بسته ام

تا به یاد آورم

فراموشت کرده ام!

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/۱٩


 

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم

یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم

خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت ...

(دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)

از کتف آشیانه‌ای خود برای تو

باید که چند جفت کبوتر بیاورم

بر عرشه ی سرودن شعری برای تو

من با کدام قافیه لنگر بیاورم

از هم فرو مپاش، برای بنای تو

باید بلور و چینی و مرمر بیاورم

وقتش رسیده این غزل نیمه‌سوز را

از کوره‌های خود‌خوری‌ام در بیاورم

 

 

 

 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/٤