یالطیف

   

از آسمان می نویسم، نه ، آسمان نه، شرق زمین ،انتهای بی نهایت خاک، آغازِ آبیِ آسمان.

آنجا که سوسوی ستاره در پرتو آفتاب استحاله می شود ،

 آنجا که آینه ها ، آب ها ، آبی ها محو می شوند در

التهاب سلام ها و سجود ها ، قیام ها و قعود ها ،

 اینجا دردها اشک می شوند، امیدها اشک می شوند ،

 شوق اشک می شود و اشک ها به فراموشی خاک دل می سپارند

 و من تنها ، بی خویش با تو می مانم و دست به دستان پنجره هایی می سپارم

که مَهبط کرامت ِ توست به اراده ی دوست ؛ مشبک های ضریح

 چونان شاخسار طوبی در فضای آسمانی آینه های رواق عاشقی

دست می گیرند و بی قراری مبهم کبوترها وجود پریشانم را

در پیچ و خم ِ بی نهایتِ آستان قرار می بخشند .

 آه ای خورشید نیمه شب های سرزمین خاوریم ، 

 گفتی خدا زمین و آسمان را بی ستون بر افراشته است !

 نه، تراز بی بقای خاک زمین گریزان و آسمان پریشان به استواری قامتت پایدار می ماند،

بگذار از زمین و آسمان نگویم ، دریای طوفانی درونم  ، کنارا!

 به ساحل آرامش تو چنگ می زند ، دانه دانه ، موج موج

غریب واژه ی غریبی است که غربت دامن گیر ولای توست

 که تو ساکن کوی حبیبی نه مسافر بلاد غریب .

دست و دلم نمی رود در درگاه آشنایت نماز را شکسته بخوانم ،

 نماز مسافر ...،

 که می خواهم شکسته ترین نماز را به پای کوهسار استوار قامتت اقامه کنم...

ادامه ی مطلب رو بخونید

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۸/٧