ماهی تو ، ماه اینهمه زیبا نمی شود

پنهان و بی ستاره و تنها نمی شود

از پشت دستهای ترک خورده ی دعا

میخواستم ببینمت اما نمی شود

گفتی صبور باش ولی انتظار تو

در قلب تنگ و کوچک من جا نمی شود

من سالهاست چشم به راه توام عزیز

درهای انتظار چرا وا نمیشود...

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤


 

در کنار خطوط سیم پیام

خارج از ده،دو کاج روییدند

سالیان دراز،رهگذران

آن دو را چون دو دوست می دیدند

***

روزی از روز های پاییزی

زیر رگبار و تازیانه ی باد

یکی از کاج ها به خود لرزید

خم شد و روی دیگری افتاد

***

گفت:«ای آشنا،ببخش مرا

خوب در حال من تأمّل کن

ریشه هایم ز خاک بیرون است

چند روزی مرا تحمّل کن»

***

کاج همسایه گفت با تندی:

«مردم آزار،از تو بیزارم

دور شو،دست از سرم بردار

من کجا طاقت تو را دارم؟»

***

بینوا را سپس تکانی داد

یار بی رحم و بی محبّت او

سیم ها پاره گشت و کاج افتاد

بر زمین نقش بست قامت او

***

مرکز ارتباط دید آن روز

انتقال پیام ممکن نیست

گشت عازم گروه پی جویی

تا ببیند که عیب کار از چیست؟

***

سیمبانان پس از مرمّت سیم

راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگ دل را نیز

با تبر تکّه تکّه بشکستند

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱٠/٢۱


 

روایت یکم....

دوباره خانه نبودی، دوباره برف آمد؛

و ما این‌بار هم با بچه‌های کوچه

آدم‌برفی بزرگی درست کردیم

ولی سارا جان!

نبودی که با دکمه‌های پیراهنت

چشم‌های قشنگش را بگذاری

و بیچاره آدم‌برفی کور،

آن‌قدر به در حیاطتتان خیره شد

که زیر پایش علف سبز شد

و ما بچه‌ها تصمیم گرفتیم که دیگر

هیچ وقت آدم‌برفی درست نکنیم

و بدتر از آن؛

آسمان تصمیم گرفت

دیگر به کوچه‌ی ما برف نبارد...

 

 

 

 روایت دوم...

دوبـاره خـانــه نبـودی، دوباره برف آمد      و دسـت‌هــای چـنــار عـلـیــل یــخ مــی‌زد

کنــار صنــدلی چـوبی تو سارا جـــان      نـگـاه مـنـجـمـدم بــی‌دلـیـــل یـــخ مــی‌زد

دوبــاره خانــه نبــودی، کبـوتـران حرم      کـلاغ‌وار بــه سـمـت غــروب مــی‌رفـتـنـــد

و کــاهـنـان قبیله که ورد می‌خواندند      به سجده‌گاه گل و سنگ و چوب می‌رفتند

نـگـاه شـوم کـسـی بر زمینمان افتاد      و ابــرهــای بـهــاری عـجـیـب لــج کــردنــد

و چـنـد پـیـر چـروکـیـده‌ی شـکـم‌پاره      سـتــون مـعـبــدمــان را دوبــاره کـج کردنـد

 

  سوم...

راستی سارا‌!

من هنوز همان ژاکت سفیدی را می پوشم

که بی‌بی زهرا؛

دو تا از آن را بافته‌بود

حالا کش‌باف یقه و سرآستینش از حال رفته

و اصلن روی موهای بلندم نمی‌آید

راستی سارا!

هنوز هم از سایه‌ی خودت؛

و از صدای زوزه‌ی گرگ‌ها می‌ترسی؟

من هم کم‌کم دارم این‌جا از سایه‌ی خودم عجیب می‌ترسم

از روزی که باغبان گوش هر دوی‌مان را کشید؛

به باغ سیب نرفته‌ام

دارم از باغ سیب می‌ترسم...

 

چهارم...

وقتـی زمستـان هـم دلـش تـنـگ تو باشد     وقـتـی لـبـاس بـچـه‌هـا رنـگ تو باشد

باید به  قبرستان بیایم، گر چه سرد است     شاید که تسکین دلم سـنگ تو باشد

این چشم‌ها این گوش‌ها این سینه تا کی     در انـتـظـار نـامـه یـا زنـگ تــو بـــاشـد

نـه! نـه! بـه قبـرستـان می‌آیم، بی‌خیالش      شاید که تسکین دلم سنگ تو باشد

 

     

 

 و آخر....

یـاد روزی کـه سـیـب مـی خـوردیـم            ما که با هـم فـریب مـی خـوردیـم

 دسـت هـایـت خـراش بـرمی داشت            سـیـب هـا را یـواش بـرمی داشت

بـعـد هـم اســتــخــاره مـی کــردی            سـیـب هـا را شمـاره مـی کــردی

بـا سکـوتـی عـجـیـب و نامحسوس            چـشـم هـایــی شـبیه اقـیـانـوس

بـیـن گـنـجـشـک هـای هـمـسـایــه            سیـب هـا را تـو پخـش مـی کردی    

سـیـب یـک بـخـش هـسـت، اما تو            سیـب را هم دو بخـش می کردی

بـخـش اول هـمـیـشـه از مــن بــود            بــــخـــش دوم بـــرای تـــو ســارا  

بـخـش دوم هـمـیـشـه کـوچـک بود            چــشـم هــایــم فــدای تــو سـارا

ابــــری از روســـتـــای بــــالایـــــی            خـسـتــه و اشک ریز برمی گشت  

گـونـه هـایـت دوبــاره مــی لــرزیــــد            دست من سینه خیز برمی گشت

روسـتــا بـوی کـاه و گِــل مــــی داد           سـیـب بـود و سکوت و دیگر هیـچ 

دست در دست هــم پـس از بــاران           تـوی آن کـوچـه هـای پـیـچـاپـیـــچ

مــی دویــدیم و شـعــر می خواندیم            مـی دویـدیم و سیب می خوردیـم

غافل از این که سیب ممنوع است            وای ســارا فـریـب مــی خــوردیم ...

                                                             وای سارا فریب می خوردیم...

 

                                     سید محمد میر حسینی                   

 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٠


سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد. می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.
سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمی اش کردند.
سگ اصحاب کهف گریست و گفت: من هشتمین آن هفت نفرم. با من این گونه نکنید... آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟ ... آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟
هزار سال پیش از این، خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم. امروز از غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود...

اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است.
دست هایی از خشم و خشونت دارید، می درید و می کشید. دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره می کنید. این سگ که آن همه از او نفرت دارید ، نام من است اما خوی شماست!
سگ اصحاب کهف گفت: آمده بودم از تغییر برایتان بگویم . از تبدیل، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن . اما می بینم که شما از تبدیل ، تنها فروتر رفتن را بلدید. سقوط و مسخ را.
با چشم های اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری زندگی. چرا اجازه نمی دهید تا کسی پلیدی اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر.
چرا نیاموخته اید ، نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید. شاید این دیگیری سگی باشد اما حقیقت را گاهی از زبان سگی نیز می توان شنید!
سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد.
خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت ...

                                                                                        عرفان نظر آهاری


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩


ای شما!

ای تمام عاشقان هر کجا!

از شما سوال می کنم :

نام یک نفر غریبه را

در شمار نام هایتان اضافه می کنید؟

 

یک نفر که تا کنون

رد  پای خویش را

لحن مبهم صدای خویش را نمی شناخت

گرچه بار ها و بارها

نام این هزار نام را

 از زبان این و آن شنیده بود

 

یک نفر که تا همین دو روز پیش

منکر نیاز گنگ سنگ بود

گریه ی گیاه را نمی سرود

آه را نمی سرود

شعر شانه های بی پناه را

و سکوت یک سلام

در میان راه را نمی سرود

 

نیمه های شب

نبض ماه را نمی گرفت

روزهای چارشنبه ساعت چهار

بارها شماره های اشتبا ه را نمی گرفت

 

ای شما!

ای تمام نام های هرکجا!

زیر سایه بان دست های خویش

جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟

این دل نجیب را

این لجوج دیر باور عجیب را

در میان خویش

                                          راه می دهید؟

                                                                        

                                                                           قیصر امین پور

                      

 

 

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٥



بوی اسب می دهی
بوی شیهه، بوی دشت
بوی آن سوار را
او که رفت و هیچ وقت برنگشت

***


شیهه می کشد دلت
باد می شود
می وزد چهار نعل
سنگ و صخره زیر پای تو
شاد می شود
می دود چهار نعل


***


یال زخمی ات
شبیه آبشار
روی شانه های کوه ریخته
وای از آن خیال زخمی ات
تا کجای آسمان گریخته


***


روی کوه های پر غرور
روی خاک ِ دره های دور
دستخط وحشی تو مانده است
رفته ای و ردپای خونی تو را
هیچ کس به جز خدا نخوانده است


                                                                           عرفان نظرآهاری

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱٠/۱۱


 

باید اعتراف کنم...

من نیز گاهی به آسمان نگاه کرده ام

به ستارگان !

نه به تمامیشان

بلکه به آنها که شبیه ترند به چشمهای تو

من نیز گاه گاهی دزدانه به آسمان خندیده ام

نه همیشه...!فقط زمانی که انگار برق نگاه تورا دزدیده باشند

من نیز گاه گاهی به آسمان ...نه! به زمین

چشم دوخته ام

فقط گاه گاهی

به همانجا که نشسته بودیم

به همانجا که من،تو ،آسمان،ستاره و زمین

                    فاصله ای به اندازه ی یک پلک بینمان بود.

 


نویسنده : الهام عاکف / عاطفه وفایی ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱٠/٩